بله. همین حالا که اینجا دراز کشیده ام و اینها را می نویسم دوست دارم مثل هامون درحالیکه فریاد میزنم "چی میخوای... چی میخوای..." در سواحل شمالی یا جنوبی کشور بدوم و همینطور بدون اینکه نگران باشم شن و ماسه به داخل جورابها و کفشهایم نفوذ میکند یا لباسم تا زوایای خفیه اش خیس و کثیف میشود بدوم و به دریا بزنم.
بله. واقعاً چیزی که میخواهم همین است. آدم بعضی وقتها لازم دارد به سرش و سپس فریادکنان به آب بزند و گاهی اینگونه احساسات نه از روی تغییر زاویه ستارگان یا جزرومد و یا حتی مشکلات عدیده زندگی، بلکه از دلخواه انسان نشأت میگیرد. گاهی آدم دلش میخواهد به سرش و سپس فریادکنان به آب بزند. مثل من که با وجوداینکه پیدا کردن "أ" در صفحه کلیدم بسیار سخت است، دلم میخواهد از کلمه "نشأت" استفاده بکنم.
بله. خوابم می آید و باید بخوابم چون فردا باید 5 صبح به طرز وحشتناکی از خواب بیدار شده و به سرکار بروم. بله. دو چیز را باید اینجا بگویم:
1. امروز میخواستم مثل هامون درحالیکه سر رئیسم فریاد میزنم که "چی میخوای... چی میخوای..." به سمت نزدیکترین رودخانه به میرداماد بدوم و بدون اینکه نگران موشها، آشغالها و سپس گل و لای آنجا باشم، چند زیرآبی و سپس کرال سینه بروم.
2. باید فکر کنم ببینم بی میلی ام نسبت به کار از روی تنفر است یا تنبلی. تنفر باشد بهتر است به نظرم.
0 نظرات:
ارسال يک نظر