۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

گریه در تاریکی - فهرست من*

* نمی‌دانم رسم وبلاگستان زبان فارسی چیست. یعنی منظورم این است که می‌شود آدم کامنتش برای یک پست در وبلاگ دیگری را به عنوان یک پست جدید در وبلاگش بنویسد یا نه. اما بهرحال این پست یک کامنت است برای گریه در تاریکی در وبلاگ خواب بزرگ.

1 شجاع دل
ویلیام والاس را اسیر کرده‌اند. شکنجه‌اش می‌دهند و درنهایت در ملاءعام گردنش را می‌زنند. جلاد در گوش ویلیام می‌خواند که کافی است بگوید مطیع پادشاه انگلستان است تا درد و شکنجه‌اش تمام شود. همه ساکت می‌شوند تا بشنوند والاس چه می‌گوید. والاس فریاد می‌زند "آزادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!"
2 مرثیه‌ای برای یک رؤیا
کدامتان این فیلم را دیده است و در سکانس آخر که سه قهرمان فیلم، یکی در تیمارستان، یکی در بیمارستان و دیگری در زندان، روی تخت‌شان روی پهلوی راست می‌خوابند و پاهایشان را توی سینه جمع می‌کنند، اشک نریخته است؟
کدامتان جمله "I'm gonna be on television!" را که سارا گلدفارب با لبخندی فلاکتبار به اهالی خیابان می‌گوید را شنیده است و بغضش نترکیده است؟
3 فارست گامپ
فارست، این پسر خنگ و دوست داشتنی با آی‌کیوی 85، می‌فهمد پسر کوچکی که نشسته جلوی تلویزیون و دارد کارتون نگاه می‌کند پسر خودش است. اولین چیزی که می‌پرسد چیست؟ "Is he smart?" و قیافه فارست را به یاد بیاورید! پدر آدم در می‌آید خب!
4 روز هشتم
هری از ژرژ عصبانی است. سر آن چهارراه، زیر باران، ژرژ را پیاده می‌کند، بلیت اتوبوس را دستش می‌دهد، سوار ماشینش می‌شود و می‌رود. ژرژ همانجا سر چهارراه، زیر باران، بلیت به دست می‌ایستد و تکان نمی‌خورد. وقتی اتوبوس می‌آید و در را باز می‌کند و ژرژ هنوز بی‌حرکت ایستاده است، همانجایی است که آدم فایده چراغ‌های خاموش را می‌فهمد.
من هم مثل خواب بزرگ، با این جمله تمام می‌کنم که فیلم‌های دیگری هم هستند. مثلاً UP (آنجا که دخترک می‌میرد)، آواز گنجشک‌ها، بچه‌های آسمان، آبی (کلا تمام صحنه‌هایی که آن موزیک متن فوق سنگین پخش می‌شود)، مری و مکس و ...

لیست گریه در تاریکی شما چیست؟

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

یک صفحه و خورده‌ای مزخرف

مي‌خواهم همينطوري الکي هر چيزي که به ذهنم رسيد را در قالب اين کلمات کتابي و غيرمحاوره اينجا روي اين کاغذ سفيد پيکسلي (احتمالاً) 800 در 600 بنويسم. اين کار را مي‌کنم تا يک شرط بندي فرضي با خانم ميم کرده باشم. شرط بر سر اينکه مي‌شود نوشته‌اي را همينطوري محض دلخوشي نوشت يا نه. اگر اين نوشته به يک صفحه (از ديد نرم‌افزار مايکروسافت آفيس ورد و فونت آريال 11 و لاين اسپيسينگ 1) برسد، من شرط را باخته‌ام. چون نظر من اين است که اگر نوشته‌اي را همينطوري شروع کني، يعني بهش فکر نکرده باشي یا موضوعي، اتفاقي چيزي برايش سرهم نکرده باشي بيشتر از دو سه پاراگراف نمي‌تواني بنويسي ولي خانم ميم عقيده دارد که اين کار امکان پذير است و مي‌شود چيزي نوشت که بسيار مزخرف و غيرقابل خواندن باشد اما احساساتي که از داخل، مغز آدم را سوراخ مي‌کنند تا روي کاغذ بيايند را راضي کند. به هرحال قرار است اين نوشته يک شرط بندي باشد و بنابراين شمايي که داريد اين نوشته را مي‌خوانيد بدانيد و آگاه باشيد که قرار نيست با اتفاقي، مشکلي، يا هر نوع کشش دراماتيک ديگري که معمولاً علت نوشته شدن نوشته‌ها مي‌شود ملاقات کنيد. اين يک شرط بندي است.

خب الان که دارم اينها را مي‌نويسم مغز خالي و شکمي خالي‌تر دارم بنابراين مي‌توانم مطمئن باشم که هيچ چيز در اين نوشته از روي فکر يا شکم نيست و يک مشت جفنگيات مزخرف براي خالي شدن حس نوشتن است صرفاً. حتي بر نمي‌گردم از اول بخوانم ببينم چي نوشته‌ام. حتي غلطهاي املايي، که به طرز اسفناکي روي آنها حساسيت دارم، هم در اين نوشته تصحيح نخواهند شد.

مي‌دانيد چيزهايي هست که آدم نمي‌تواند بنويسد مگر روي دفترچه‌اي که مطمئن است بعداً در صندوق امانات يک بانک بسيار مطمئن جايش امن است. البته کاملاً قبول دارم که اهميت آن گفته‌ها (يا نوشته‌ها) فقط و فقط به ديد گوينده (يا نويسنده) آنها بستگي دارد و ممکن است براي مخاطب آن حرف (يا نوشته) بسيار بي‌اهميت و حتي مضحک باشد. اما خب موضوع اين است که...

ديديد؟ همين الان احساسم نسبت به پانزده خط بالا به طور کاملاً غيرمنتظره‌اي عوض شد و در حال حاضر به تمام آن پانزده خط به چشم موجوداتي منفور در حد کريستيانو رونالدو دارم نگاه مي‌کنم. پتانسيلش را دارم که همين الان، با استفاده از امکاناتي که نرم‌افزار ويرايش متنم (که مايکروسافت آفيس ورد 2007 است) در اختيارم قرار داده کنترل+آ و ديليت را فشار دهم و به صفحه سفيد که خطي عمودي و کوچک روي آن در حال چشمک زدن است خيره شوم. اما اين کار را نمي‌کنم. چون مي‌خواهم ببينم چطور مي‌توانم با سرهم کردن مهمل، يک صفحه را تمام کنم. بدون اينکه فکر کنم مي‌خواهم راجع به چه چيزي بنويسم و قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد؟!

البته دومي، يعني اينکه نمي‌دانم قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد، را هميشه امتحان مي‌کنم. يعني با يک جمله، که مثل ناقوس کليساي شهر سرگييف پوساد در مغزم کوبيده مي‌شود، شروع مي‌کنم و سعي مي‌کنم بقيه نوشته را با توجه به حال و هواي آن جمله ادامه دهم اما هيچوقت اين را امتحان نکرده‌ام که همينطوري بدون فکر شروع کنم ببينم نوشته خودش کجا مي‌رود. در زندگي هم اصولاً آدمي نيستم که بي‌گدار به آب بزنم و ريسک کنم. گرچه همينطور که الان نشسته‌ام و دارم تمرين مي‌کنم بي‌فکر به نوشته بزنم، تمرين بي‌گدار به آب زدن را هم دارم شروع مي‌کنم.

همين ديروز بود اصلاً که داشتم با خانم ميم راجع به اين موضوع حرف مي‌زديم. همين ريسک کردن و اينکه آدم بتواند ريسک کند و مهم‌تر اينکه قبول کند که ريسک کردنش حتماً عواقب و هزينه‌هايي دارد که آدم بايد قبولشان کند و بهايشان را بپردازد. به نظر من هرچقدر بها سنگين‌تر، نتيجه بهتر! البته با توجه به علامت تعجبي که در انتهاي جمله قبل مشاهده مي‌کنيد، عقيده عملي نسبت به اين موضوع ندارم.

اينهمه نوشته‌ام و تازه همين الان نصف صفحه را رد کرده‌ام. اين هم شد نوشته؟ آدم حوصله‌اش سر مي‌رود. نه موضوعي، نه هيجاني، نه بار دراماتيکي...

از اين کلمه بار دراماتيک خيلي خوشم آمده. بار دراماتيک يعني اتفاقي که منجر به توليد سوال در ذهن خواننده (يا بيننده) بشود. مثلاً در محله چيني‌ها، آنجايي که خانم مالروي واقعي مي‌آيد و داد و بيداد راه مي‌اندازد که جواز کسب جيک گيتيس (با بازي آقامون جک نيکلسون) را باطل مي‌کند، بار دراماتيک داستان به اوج خودش مي‌رسد. سوال‌هايي که پيش مي‌آيد اينها هستند: اگر اين خانم مالروي واقعي است پس آن يکي خانم مالروي که گيتيس را استخدام کرده تا سر از کار شوهرش در بياورد کيست؟ چه کسي او را استخدام کرده؟ و سوال مهم‌تر: اصلاً چرا؟

بگذريم. موضوع احمقانه‌اي است. بار دراماتيک ندارد. بهتر است بروم و به خانم ميم بگويم که شرط را باخته است. اين نوشته به يک صفحه نمي‌رسد هيچوقت. مگر اينکه معجزه‌اي چيزي اتفاق بيفتد. مي‌دانيد، پنج صفحه داستان، يا نوشته به طور کل، براي من يک رويا بوده است هميشه. هيچوقت بيشتر از سه صفحه چيزي ننوشته‌ام. چرا البته. يکبار يک نمايش‌نامه به غايت کليشه‌اي و مزخرف نوشتم که فکر کنم پنج صفحه شد ولي به درد نخور بود. يک بي‌خاصيت واقعي! چه مي‌شود کرد؟ بايد ساخت با اين شرايط. مگر مي‌شود با ليسانس کامپيوتر گرايش نرم‌افزار اغتشاشات هيجانات و احساسات مغزي را سرکوب کرد؟ يا ارضا کرد؟ ما کامپيوتري‌ها بايد برويم مثلاً بفهميم چه موقع اينتراپت فعال مي‌شود و سي‌پي‌يو، اين يگانه مغز حسابگر عالم بشريت، که تا به امروز هيچ موجودي از لحاظ سرعت پيشرفت، به گرد پايش هم نرسيده، کي تصميم مي‌گيرد به يک اينتراپت، که ممکن است خود من باشم که کاري ضروري دارم، جواب پس بدهد. يا مثلاً برويم بفهميم بايد چه الگوريتمي به خورد اين سي‌پي‌يو بدهيم تا جنون سرعتش را با آن ارضا کند؟

نمي‌خواستم اينطوري بشود. يعني نمي‌دانم مي‌خواستم يا نه. سال‌هاي کنکور، سال‌هاي قبل از دانشگاه به طور کل، چيز زيادي نمي‌دانستم بنابراين چيز زيادي هم يادم نمي‌آيد. سال‌هاي سياهي بود. شانسي قبول شدم اينجا، اين رشته، اين شهر. يعني تمام سرنوشتم به انتخاب‌هاي آن 19535 نفر قبل از من بستگي داشت. يعني ممکن بود مثلاً يک نفر که الان فلان دانشگاه دارد درس مي‌خواند تصميم مي‌گرفت دانشگاه ديگري، يا رشته ديگري، درس بخواند. آنوقت اين کسي که اينجا نشسته و دارد اينها را تايپ مي‌کند الان آدم ديگري بود. جور ديگري فکر مي‌کرد. قيافه ديگري داشت حتي. شايد نمي‌نشست اينجا و حسرت کارهاي نکرده‌اش را بخورد. شايد مي‌توانست بدون اينکه صدايش بلرزد يا قلبش تالاپ تالاپ توي قفسه سينه‌اش درام بزند، بگويد که...

يک صفحه‌اي که مي‌خواستم، مدتي است تمام شده. شب گذشته هم همينطور. ساعت 5.5 صبح است. بايد اعتراف کنم آرامشي نسبي از نوشتن اين جملات نصيبم شده. شرط را باخته‌ام قطعاً. چون مي‌دانم نوشته‌ام آنقدر خسته کننده و طولاني است که کسي تا آخر نمي‌خواندش. اما برايم مهم نيست. به چيزي (آرامشي شايد) که مي‌خواستم، هرچند موقتي و خيلي-زودگذر، رسيده‌ام. مي‌خواهم بروم بخوابم و قبلش اين نوشته را مي‌گذارم توي وبلاگ خاک گرفته‌ام. شايد کسي حوصله کند و بخواندش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

رساله‌ای در باب یک میهمانی خاموش

ساعت هنوز دوازده نشده و من سرم گیج خواب است. این برای منی که چند هفته است شب‌ها ساعت سه صبح تازه متوجه می‌شوم که کمی خسته‌ام باید قاعدتاً نکته مثبتی تلقی شود. اما تلقی نمی‌شود!
×××
شب‌ها که می‌خواهم بخوابم عذاب وجدان دارم! عذاب وجدان کسی که در طول روز باید کاری را انجام می‌داده اما انجام نداده. پس قاعدتاً باید شب‌ها، درحالیکه روی تختم دراز کشیده‌ام، دست‌هایم را زیر سرم گذاشته‌ام و به سقف نگاه می‌کنم مرور کنم ببینم چه کاری بوده که انجام نداده‌ام.
×××
جواب این است که هیچ کاری! کار عقب افتاده‌ای وجود ندارد. وعده‌های غذاییم را کامل خورده‌ام. حداقل سه یا چهار تا فیلم دیده‌ام. دور سوم فرندز را هم که پریروز تمام کردم. کمی هم کتاب خوانده‌ام که البته زیاد نیست اما آنقدر هست که باعث شود عذاب وجدان نداشته باشم. پس چه کار دیگری مانده که انجام نداده‌ام؟
×××
سوال اصلی همینجاست. چه کار دیگری؟ آیا من موجود افسرده‌ای هستم که فقط فیلم می‌بیند و کتاب می‌خواند؟ جواب قطعاً منفی است. اما برای اینکه بتوانم این را به خودم اثبات کنم باید بتوانم تفریح یا انگیزه دیگری در زندگیم پیدا کنم. اما چه کاری؟ چه انگیزه‌ای؟ اگر تا یک دقیقه دیگر نتوانم اینکار را انجام دهم متهم به افسردگی هستم. باید خودم را تبرئه کنم...
×××
دوستان عزیز من. همین‌جا این نوشته را به اتمام می‌رسانم و می‌روم روی تختم دراز بکشم، دست‌هایم را زیر سرم بگذارم، به سقف خیره شوم و فکر کنم ببینم آیا امروز وعده غذایی خاصی را جا نینداخته‌ام؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

شب چراغانی توالت‌های شهر

نور مهتاب از پنجره بزرگ اتاقم به داخل مي‌تابد. نورش کمي زردرنگ است، اما مهم نيست. حتي مهم نيست که امشب قرص ماه کامل نيست و احتمالاً نوري که از گوشه چشمم به مغزم مي‌تابد چراغ توالت همسايه روبرويي است. مهم نيست، چون آرامشي فرازميني در اطراف ميزتحريرم جريان دارد.
آتاراکسيا بهش مي‌گويند؟ ذهن در صلح يا موقعيتي که هيچ مشکل زميني‌اي نمي‌تواند فرد را نگران کند. فکر کنم همين آتاراکسيا باشد که از اسکپتيزيسم ناشي مي‌شود. اسکپتيزيسم هم چيز خوبي است. هيچ چيز را قبول نمي‌کني مگر اينکه دليلي محکم و منطقي پشتش باشد. سقراط بود که اينطور بود؟ اپيکور نظريه‌اش را داده؟ پيرهو ديگر کيست؟ يک مشت اسم در سرم مي‌پيچد که نمي‌دانم به کجا بايد وصلشان کنم. اما مهم نيست، حتي اين موضوع که حالا در اين دوره و زمانه که دلايل محکم با چند زلزله دو سه ريشتري فرو مي‌ريزند، از کجا بايد يکي جور کرد هم اصلاً مهم نيست. دليل محکم‌تر از ميزتحريرم که نبايد به اينجور چيزها فکر کنم؟
به نظرم هيچ چيز مهم نيست. نه اين واقعيت که نور مهتاب را با چراغ توالت اشتباه گرفتم. نه، اگر از بالا نگاه کنيد، اينکه اساساً اينجا چه کار مي‌کنم و چرا دارم با سرعت 120 حرف در دقيقه اينها را تايپ مي‌کنم يا حتي اينکه وجود يا عدم وجودم فرقي به حال کسي مي‌کند يا نه. و بايد بدانيد افسردگي، تنهايي و استرس اين بار هيچ تقصيري در اين بي‌اهميت جلوه کردن اشياء در ذهنم ندارند. برعکس احساس قدرت مي‌کنم. موجودات ديوصفت را بيرون ريخته‌ام و آرامشي قديس‌وار نصيبم شده است.
×××
مهتاب را خاموش کردند. ميزتحريرم عروج کرد. من مانده‌ام و حجم مه‌آلود اندام تو و چشم‌هايت، لبخندت و موهاي گندم‌گونت که با وجود آرامشی مخوف که دور سرم پرواز می‌کند، دارند پدرم را در مي‌آورند.

پ.ن: تمرین خوبی بود!

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

آقامون گوگول

اولش می‌‌خواستم نقل قولی که ویکی‌پدیای فارسی در مقاله "سیزیف" از زبان "برایان گرین" در کتاب "ماده‌ای که سازنده کهکشان است" که صفحه‌ی سی و هفتش از زبان کامو در مورد سیزیف جمله‌ای آورده است را در اینجا بیاورم. اما پشیمان شدم.

دلیلش این بود که فهمیدم ایده ندارم. ایده‌ای خوب که بعد تبدیل شود به نوشته‌ای قابل قبول. معمولاً مطالبی که تا الان نوشته‌ام را جمله‌ی اولی که اتفاقی یا غیراتفاقی به ذهنم رسیده شکل داده‌اند. مثلاً شاید دارم در خیابان راه می‌روم و یک جمله‌هایی از یک جاهایی به مغزم خطور کند، همان می‌شود ایده نوشتن یک سری مطالب موجود در این وبلاگ (مثلاً این و این) یا در کامپیوتر شخصی‌ام. کاملاً واضح است که "این که نشد ایده!" یا مثلاً به جای "ایده!" بگذارید "وبلاگ‌نویسی!" یا "نویسندگی!" به طور مثال. ایده مهم است. با مغز خالی تنها یک صفحه خالی نصیبتان می‌شود.

علاوه بر این نداشتن ایده، چیز دیگری هم هست که دست آدم را برای نوشتن سست می‌کند، خواندن وبلاگ‌ها، یا در مقیاس بزرگ، داستان‌های دیگر. اگر فرض کنیم هر دو نفر (یعنی من و یک آدم دیگر) ایده را داشته باشیم، اینکه آن یک آدم دیگر چطور توانسته اینقدر دقیق و قشنگ ایده را بپردازد و به نوشته تبدیل کند، یکجورهایی (برای من) حرص-در-بیار است! بعد از اینکه از خواندن نوشته آن آدم دیگر لذت کافی بردم معمولاً می‌گویم: "شِت!"

شخصیت‌پردازیم ضعیف است. توصیفاتم از فضا و اشیاء هم ضعیف است (این را خودم باور نداشتم اما یک سری اتفاق باعث شد به این نتیجه برسم). ممکن است یک قصه و یک خط داستانی خوب داشته باشم اما نوشته‌هایم معمولاً از دو صفحه بیشتر نمی‌شود. زود به نتیجه‌گیری و پایان داستان می‌رسم. حالا یا حوصله ندارم یا دلایل دیگر ولی به هرحال این موضوع برای خواننده نباید خوشایند باشد قاعدتاً.

نتیجه‌گیری این پست این است که دیگر نباید سعی کنم چیزی بنویسم. حداقل تا وقتی که به اندازه کافی کتاب نخوانده‌ام نباید به خودم فشار بیاورم که چیزی خلق کنم. یعنی در واقع منظورم این است که نباید تصور کنم که تا آن موقع (خواندن مقدار مناسبی کتاب یا داستان) چیزی خلق کرده‌ام. باید فکر کنم "تمرین خوبی بود."

دارم فعلاً داستان‌های گوگول را می‌خوانم و باید بگویم: "شِت!"

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

تمام کتاب‌های من

تصمیم خاصی برای نوشتن ندارم. همینطوری نشسته‌ام پای کامپیوترم تا دی‌وی‌دی‌هایی که همخانه‌ای جدید داده را امتحان بکنم. انگار روی کامپیوتر خودش اجرا نمی‌شوند ولی به من چه ربطی دارد که این دی‌وی‌دی‌ها چه چیزهایی را حمل می‌کنند؟ شاید به خاطر تحصیلات کامپیوتریم است که داده تا من امتحان بکنم. نمی‌دانم چرا همه فکر می‌کنند کامپیوتری‌ها از کامپیوتر خوششان می‌آید! وسیله مزخرفی است به هرحال. دی‌وی‌دی اول خام بود. دی‌وی‌دی دوم را داخل دستگاه گذاشته‌ام و منتظرم تا کامپیوتر تلاشش برای باز کردن آن را تمام بکند. از این قرار دادن حرف "ب" قبل از فعل‌های مضارع خوشم آمده. مثلاً "امتحان بکنم" به جای "امتحان کنم". این را در داستان‌های هدایت دیدم، مخصوصاً "بوف کور" و "زنده به گور". حس خاصی بهم منتقل می‌کند. شاید تأثیر زیادی که این دو داستان بر من دارد از همین طرز فعل‌نگاری ناشی "بشود". نمی‌توانم برایتان تعریف "بکنم" که چه حسی بهم دست می‌دهد وقتی به آن فعل‌ها می‌رسم.
آهان، موضوع جالبی پیدا کردم. دیشب که اثاثم را منتقل کردم در اتاق جدید، تمام کتاب‌هایم را مرتب کردم و بالای تختم، به ترتیب اندازه و قطر، روی زمین چیدم. (دی‌وی‌دی دوم هم خام بود! دی‌وی‌دی سوم.) طوری آن‌ها را چیدم که عنوانشان رو به بالا باشد تا بتوانم به راحتی از روی تخت آنها را شناسایی بکنم. کارم که تمام شد خیلی کیف کردم! از ترتیب قرار گرفتنشان که از راست به چپ لاغرتر می‌شدند، از رنگ جلدهایشان که درهم و برهم بود و ربط خاصی به هم نداشتند و از اینکه کتاب‌های تخصصی کامپیوتر یا هر رشته کوفتی دیگری داخل آنها نبود خوشم آمد. یکجور قداست و آرامش خاصی داشتند. (دی‌وی‌دی سوم هم خام بود. ناامید شد وقتی برشان گرداندم. شانه‌هایم را بالا انداختم و برای دلداری گفتم: "بعضی وقتا پیش میاد!") داشتم کتاب‌ها را می‌گفتم. نشتم و شمردمشان. چهل و پنج جلد کتاب، با احتساب کتاب‌های شعر و چندجلدی‌ها. خیلی خوشم آمد. چهل و پنج عدد خوبی است برای منی که تازه به جان ادبیات افتاده‌ام و امیدوارم چیز خاصی در آنها پیدا بکنم (چه چیزی؟ شاید روش مبارزه با روزمرگی منحوسی که به جانم افتاده. "هنوز نمی‌دانم" جواب بهتری است). البته باید اعتراف بکنم که چند جلد از این کتاب‌ها مال خودم نیستند و آنها را از کسی قرض گرفته‌ام. چند جلدشان هم کتاب‌هایی است که از این و آن در خانه‌ام جا مانده. ولی با اینهمه آنها هم در آرامشی که بالای تختم برقرار است سهیم هستند.
خلاصه اینکه کتاب‌هایم را خیلی دوست دارم. شاید روزی برسد که مثل هانتا در "تنهایی پرهیاهو"، هزاران تُن کتاب، که تمام اتاقم را پر کرده‌اند، جمع کرده باشم و شب، موقع خواب با صدای جویده‌شدنشان زیر دندان‌های موش‌ها و موریانه‌ها و ترس اینکه یک روز همه‌شان روی سرم آوار می‌شوند، به خواب بروم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

دگرگونی نوشتاری

دوست داشتم بتوانم ساده و بی تکلف بنویسم. یعنی مثلا بنویسم "پرده را کنار زدم و سایه ام پخش شد روی فرش" و بعد دیگر بیخیال هرچی پرده و فرش و سایه های مقتول شوم. اما نمیشود انگار. فورا میروم که بنویسم "پرده را کنار زدم. نور آفتاب چشمهایم را زد. دستم را سایه بان چشمهایم کردم و به این فکر کردم که چرا اینقدر طول میکشد تا ماهیچه های کوچک چشمهام خودشان را جمع و جور کنند تا از ورود گلوله های آتشین امپراتوری آفتاب به مغزم جلوگیری شود. در همین فکرها بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم دیدم سایه ام روی فرش پهن شده و دارد جان می دهد. رفتم که کمکش کنم اما نه قلبش را پیدا کردم نه دهانش را. تا آمبولانس برسد همانجا, روی فرش جان داد. آمدند و جنازه اش را بردند. کمی تاریکی هنوز روی فرش مانده."
اینجور نوشتن را دوست ندارم انگار. به نوشتن جدیدی نیاز دارم.
***
پ.ن: باید بابت نیم فاصله ها و غلط های تایپی احتمالی پوزش نویسنده را بپذیرید چون با یک دستگاه تلفن همراه سطور بالا را نوشته و نیز باید خاطرنشان کند که پدرش هم درآمده است!