‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۱۴, سه‌شنبه

یک صفحه و خورده‌ای مزخرف

مي‌خواهم همينطوري الکي هر چيزي که به ذهنم رسيد را در قالب اين کلمات کتابي و غيرمحاوره اينجا روي اين کاغذ سفيد پيکسلي (احتمالاً) 800 در 600 بنويسم. اين کار را مي‌کنم تا يک شرط بندي فرضي با خانم ميم کرده باشم. شرط بر سر اينکه مي‌شود نوشته‌اي را همينطوري محض دلخوشي نوشت يا نه. اگر اين نوشته به يک صفحه (از ديد نرم‌افزار مايکروسافت آفيس ورد و فونت آريال 11 و لاين اسپيسينگ 1) برسد، من شرط را باخته‌ام. چون نظر من اين است که اگر نوشته‌اي را همينطوري شروع کني، يعني بهش فکر نکرده باشي یا موضوعي، اتفاقي چيزي برايش سرهم نکرده باشي بيشتر از دو سه پاراگراف نمي‌تواني بنويسي ولي خانم ميم عقيده دارد که اين کار امکان پذير است و مي‌شود چيزي نوشت که بسيار مزخرف و غيرقابل خواندن باشد اما احساساتي که از داخل، مغز آدم را سوراخ مي‌کنند تا روي کاغذ بيايند را راضي کند. به هرحال قرار است اين نوشته يک شرط بندي باشد و بنابراين شمايي که داريد اين نوشته را مي‌خوانيد بدانيد و آگاه باشيد که قرار نيست با اتفاقي، مشکلي، يا هر نوع کشش دراماتيک ديگري که معمولاً علت نوشته شدن نوشته‌ها مي‌شود ملاقات کنيد. اين يک شرط بندي است.

خب الان که دارم اينها را مي‌نويسم مغز خالي و شکمي خالي‌تر دارم بنابراين مي‌توانم مطمئن باشم که هيچ چيز در اين نوشته از روي فکر يا شکم نيست و يک مشت جفنگيات مزخرف براي خالي شدن حس نوشتن است صرفاً. حتي بر نمي‌گردم از اول بخوانم ببينم چي نوشته‌ام. حتي غلطهاي املايي، که به طرز اسفناکي روي آنها حساسيت دارم، هم در اين نوشته تصحيح نخواهند شد.

مي‌دانيد چيزهايي هست که آدم نمي‌تواند بنويسد مگر روي دفترچه‌اي که مطمئن است بعداً در صندوق امانات يک بانک بسيار مطمئن جايش امن است. البته کاملاً قبول دارم که اهميت آن گفته‌ها (يا نوشته‌ها) فقط و فقط به ديد گوينده (يا نويسنده) آنها بستگي دارد و ممکن است براي مخاطب آن حرف (يا نوشته) بسيار بي‌اهميت و حتي مضحک باشد. اما خب موضوع اين است که...

ديديد؟ همين الان احساسم نسبت به پانزده خط بالا به طور کاملاً غيرمنتظره‌اي عوض شد و در حال حاضر به تمام آن پانزده خط به چشم موجوداتي منفور در حد کريستيانو رونالدو دارم نگاه مي‌کنم. پتانسيلش را دارم که همين الان، با استفاده از امکاناتي که نرم‌افزار ويرايش متنم (که مايکروسافت آفيس ورد 2007 است) در اختيارم قرار داده کنترل+آ و ديليت را فشار دهم و به صفحه سفيد که خطي عمودي و کوچک روي آن در حال چشمک زدن است خيره شوم. اما اين کار را نمي‌کنم. چون مي‌خواهم ببينم چطور مي‌توانم با سرهم کردن مهمل، يک صفحه را تمام کنم. بدون اينکه فکر کنم مي‌خواهم راجع به چه چيزي بنويسم و قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد؟!

البته دومي، يعني اينکه نمي‌دانم قرار است بعداً چه اتفاقي بيفتد، را هميشه امتحان مي‌کنم. يعني با يک جمله، که مثل ناقوس کليساي شهر سرگييف پوساد در مغزم کوبيده مي‌شود، شروع مي‌کنم و سعي مي‌کنم بقيه نوشته را با توجه به حال و هواي آن جمله ادامه دهم اما هيچوقت اين را امتحان نکرده‌ام که همينطوري بدون فکر شروع کنم ببينم نوشته خودش کجا مي‌رود. در زندگي هم اصولاً آدمي نيستم که بي‌گدار به آب بزنم و ريسک کنم. گرچه همينطور که الان نشسته‌ام و دارم تمرين مي‌کنم بي‌فکر به نوشته بزنم، تمرين بي‌گدار به آب زدن را هم دارم شروع مي‌کنم.

همين ديروز بود اصلاً که داشتم با خانم ميم راجع به اين موضوع حرف مي‌زديم. همين ريسک کردن و اينکه آدم بتواند ريسک کند و مهم‌تر اينکه قبول کند که ريسک کردنش حتماً عواقب و هزينه‌هايي دارد که آدم بايد قبولشان کند و بهايشان را بپردازد. به نظر من هرچقدر بها سنگين‌تر، نتيجه بهتر! البته با توجه به علامت تعجبي که در انتهاي جمله قبل مشاهده مي‌کنيد، عقيده عملي نسبت به اين موضوع ندارم.

اينهمه نوشته‌ام و تازه همين الان نصف صفحه را رد کرده‌ام. اين هم شد نوشته؟ آدم حوصله‌اش سر مي‌رود. نه موضوعي، نه هيجاني، نه بار دراماتيکي...

از اين کلمه بار دراماتيک خيلي خوشم آمده. بار دراماتيک يعني اتفاقي که منجر به توليد سوال در ذهن خواننده (يا بيننده) بشود. مثلاً در محله چيني‌ها، آنجايي که خانم مالروي واقعي مي‌آيد و داد و بيداد راه مي‌اندازد که جواز کسب جيک گيتيس (با بازي آقامون جک نيکلسون) را باطل مي‌کند، بار دراماتيک داستان به اوج خودش مي‌رسد. سوال‌هايي که پيش مي‌آيد اينها هستند: اگر اين خانم مالروي واقعي است پس آن يکي خانم مالروي که گيتيس را استخدام کرده تا سر از کار شوهرش در بياورد کيست؟ چه کسي او را استخدام کرده؟ و سوال مهم‌تر: اصلاً چرا؟

بگذريم. موضوع احمقانه‌اي است. بار دراماتيک ندارد. بهتر است بروم و به خانم ميم بگويم که شرط را باخته است. اين نوشته به يک صفحه نمي‌رسد هيچوقت. مگر اينکه معجزه‌اي چيزي اتفاق بيفتد. مي‌دانيد، پنج صفحه داستان، يا نوشته به طور کل، براي من يک رويا بوده است هميشه. هيچوقت بيشتر از سه صفحه چيزي ننوشته‌ام. چرا البته. يکبار يک نمايش‌نامه به غايت کليشه‌اي و مزخرف نوشتم که فکر کنم پنج صفحه شد ولي به درد نخور بود. يک بي‌خاصيت واقعي! چه مي‌شود کرد؟ بايد ساخت با اين شرايط. مگر مي‌شود با ليسانس کامپيوتر گرايش نرم‌افزار اغتشاشات هيجانات و احساسات مغزي را سرکوب کرد؟ يا ارضا کرد؟ ما کامپيوتري‌ها بايد برويم مثلاً بفهميم چه موقع اينتراپت فعال مي‌شود و سي‌پي‌يو، اين يگانه مغز حسابگر عالم بشريت، که تا به امروز هيچ موجودي از لحاظ سرعت پيشرفت، به گرد پايش هم نرسيده، کي تصميم مي‌گيرد به يک اينتراپت، که ممکن است خود من باشم که کاري ضروري دارم، جواب پس بدهد. يا مثلاً برويم بفهميم بايد چه الگوريتمي به خورد اين سي‌پي‌يو بدهيم تا جنون سرعتش را با آن ارضا کند؟

نمي‌خواستم اينطوري بشود. يعني نمي‌دانم مي‌خواستم يا نه. سال‌هاي کنکور، سال‌هاي قبل از دانشگاه به طور کل، چيز زيادي نمي‌دانستم بنابراين چيز زيادي هم يادم نمي‌آيد. سال‌هاي سياهي بود. شانسي قبول شدم اينجا، اين رشته، اين شهر. يعني تمام سرنوشتم به انتخاب‌هاي آن 19535 نفر قبل از من بستگي داشت. يعني ممکن بود مثلاً يک نفر که الان فلان دانشگاه دارد درس مي‌خواند تصميم مي‌گرفت دانشگاه ديگري، يا رشته ديگري، درس بخواند. آنوقت اين کسي که اينجا نشسته و دارد اينها را تايپ مي‌کند الان آدم ديگري بود. جور ديگري فکر مي‌کرد. قيافه ديگري داشت حتي. شايد نمي‌نشست اينجا و حسرت کارهاي نکرده‌اش را بخورد. شايد مي‌توانست بدون اينکه صدايش بلرزد يا قلبش تالاپ تالاپ توي قفسه سينه‌اش درام بزند، بگويد که...

يک صفحه‌اي که مي‌خواستم، مدتي است تمام شده. شب گذشته هم همينطور. ساعت 5.5 صبح است. بايد اعتراف کنم آرامشي نسبي از نوشتن اين جملات نصيبم شده. شرط را باخته‌ام قطعاً. چون مي‌دانم نوشته‌ام آنقدر خسته کننده و طولاني است که کسي تا آخر نمي‌خواندش. اما برايم مهم نيست. به چيزي (آرامشي شايد) که مي‌خواستم، هرچند موقتي و خيلي-زودگذر، رسيده‌ام. مي‌خواهم بروم بخوابم و قبلش اين نوشته را مي‌گذارم توي وبلاگ خاک گرفته‌ام. شايد کسي حوصله کند و بخواندش.

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

خداحافظ آقای دلقک

باید از فردا دیگر دور کتاب و فیلم و سریال و هر چیز دیگری که خودم اسمش را شیطنت گذاشته‌ام خط بزنم و بچسبم به کارهای پروژه پایانی. همین دیروز یا پریروز بود که فهمیدم باید تا آخر این ماه داکیومنتش را کامل تحویل بدهیم و من از شهریور قبلی که دیدید تا همین امروز قشنگ، 15 صفحه بیشتر داکیومنت ننوشته‌ام. برای توضیح دادن اینکه چه چیزهایی داخل داکیومنتم هست دو چیز را باید بهتان بگویم:
1- موضوع پروژه من طراحی یک شبکه اجتماعی است.
2- دو صفحه از این 15 صفحه به معرفی گروه دورز پرداخته است.
×××
دارم عقاید یک دلقک را می‌خوانم. دوست داشتم مثل این آقای شنیر همین الان بروم و به خانواده بگویم می‌خواهم بروم دلقک شوم. بعد هم یک ماری‌ای از یک جایی جور کنم و یک زوفنری هم پیدا شود و ماری را ببرد و من بمانم و یک زانوی ضرب دیده و بی‌پولی و بدبختی و بیکاری. بعد هم مثل سگ پشیمان بشوم که چرا دانشگاه را تمام نکرده‌ام و این لیسانس لعنتی را نگرفته‌ام تا الان بتوانم یک کاری برای خودم جور کنم و آخر داستان هم که یا آنقدر بدبخت می‌شوم که میفتم گوشه خیابان و لاشخورها همانطور که بالای سرم  پرواز می‌کنند دستمال سفیدی دور گردنشان می‌بندند و کارد و چنگالشان را برایم تیز می‌کنند یا اینکه یک جایی کارگری، نظافتچی‌ای، چیزی می‌شوم و با حقوق بخور و نمیرم سیگار و کتاب می‌خرم.
در واقع برای اینکه خیلی واضح برایتان بگویم که خودم را در آینده چگونه تصور می‌کنم توجه شما را به دیدن عکس زیر جلب می‌کنم:

×××
نه. درواقع اوضاعم اینقدرها هم خراب نیست. فقط امروز داشتم به این فکر می‌کردم که اگر نرسم تا آخر این ماه گزارشم را تحویل دهم چه اتفاقی می‌افتد؟ و خب مطالبی که در بالا خواندید یکی از اتفاقاتی است که احتمال دارد بیفتد.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

اولین روز زمستان


- آنتونیو ویوالدی / کنسرتو ویولن شماره 4 در F مینور موسوم به زمستان (L'inverno) / اپوس 8 / موومان 2 - لارگو
- نوازنده ویولن: خودم
- نواخته شده توسط ویولن TF148
- به مناسبت استقبال از ننه سرما و به این امید که چهار متر و نیم برف بر سرمان بباراند.
- حجم فایل: 2,570KB
- زمان: 2:32
---
پ.ن: باید پوزش نوازنده را از اینکه صدایی که می‌شنوید هیچ شباهتی به صدای ویولن ندارد بپذیرید. البته در هنر و تکنیک نوازنده شکی نیست؛ تقصیر ویولن است که کوک نبود!
پ.ن 2: آنهایی که از گودر این مطلب را می‌خوانند می‌توانند با مراجعه به این پست در صفحه وبلاگ بدون نیاز به دانلود این آهنگ را گوش دهند. البته فکر کنم!

۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

یازده ساعت و چهل و دو دقیقه بعد

فکر کردید برای امتحان فردا یک کلمه درس خوانده‌ام؟ بله، درست حدس زدید. حتی یک کلمه هم نخوانده‌ام. و بگذارید همینجا بهتان قول بدهم که تا فردا ساعت 12:30 که امتحان شروع می‌شود هم یک کلمه نخواهم خواند. یکجورهایی لج کرده‌ام اصلاً. می‌خواهم فردا بعد از امتحان بروم پیش استاد و بهش بگویم استاد عزیز، استاد خوب من، آخر این چه جفایی است که در حق من می‌کنید؟ ترم پیش برایم 5 رد کردید، اگر 6 هم رد کرده بودید حالا با معدل 11.7 مشروط نشده بودم. به خدا حقم نبود ترم پیش، عین چی درس خواندم اما حالا نمی‌خواهم بحث گذشته را پیش بکشم. ببینید، حقیقت این است که من نمی‌توانم در درستان بالاتر از 5 بگیرم! منظورم از نتوانستن این نیست که نمی‌خواهم. منظورم این است که نمی‌توانم. عین سگ روی درس شما وقت می‌گذارم. اینقدر که من وقت گذاشتم روی این درس اگر روی انرژی اتمی کار می‌کردم الان کامپیوترهایمان هم با سوخت هسته‌ای کار می‌کرد. می‌گویید به شما مربوط نیست؟ خب حق دارید بگویید. شما که مثل ما در برهوت درس نخوانده‌اید؟ نخیر، شما در دانشگاه بزرگ اصفهان درس خوانده‌اید. آنجا گل بود و بلبل بود و سبزه بود و دانشگاهتان بلوار داشت و برای خودش خط اتوبوس داشت و شهر بود اصلاً. آنجا تا توانسته‌اید خورده‌اید و خوابیده‌اید و بدون اینکه نگران باشید که شهریه دانشگاه و قبض تلفن و کرایه خانه و شکم صاحب‌مرده و کوفت و زهرمار را باید با کدام دست بر سرتان بکوبید، درس خوانده‌اید و پله‌های ترقی را یکی یکی و با آرامش خاطر هرچه تمامتر طی کرده‌اید و حتی در بوفه سر راه هم ایستاده‌اید و با دوستانتان نسکافه میل فرموده‌اید.
اصلاً می‌دانید چیست؟ من همین الان که اینجا ایستادم ده ترمه شده‌ام. اگر من را پاس نکنید یازده ترمه می‌شوم. خب بشوم به درک... به شما چه ربطی دارد اصلاً؟ اصلاً مگر شما مسئول پاس شدن یا نشدن من هستید؟ چشمم کور، دندم نرم، نشسته‌ام شب امتحان ونه‌گات خواندم، پس حقم است که بیفتم.
×××
در اینجا من با حالتی عصبانی و طلبکارانه از اتاق استاد خارج می‌شوم. استاد بعد از رفتن من کمی سرش را می‌خاراند، متفکرانه بلند می‌شود، کمی به اطراف نگاه می‌کند و از آقای ب. می‌پرسد: «لیوان چای من رو ندیدی؟!»

پ.ن: البته این را اضافه کنم که در این هزار سالی که دانشگاه بوده‌ام حتی یکبار هم برای نمره پیش هیچ استادی نرفته‌ام و بگذارید همین‌جا بهتان قول بدهم که هیچوقت دیگر هم نخواهم رفت. اما باور کنید این ترم وضعم خیلی خراب است! خیلی زیاد...!

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

همزمان برف هم ببارد بد نیست

خیلی دوست دارم این موضوع را به سرما ربط ندهم اما ظاهراً فقط به خاطر سرما بود که آخرهای راه، از ایستگاه اتوبوس تا خانه را داشتم می‌دویدم. اول‌های راه را پیاده رفتم. یعنی منظورم این است که تمام راه را پیاده رفتم اما مسیر رفت را با سرعتی که خودم هم بعدها باورم نشد راه رفتم. مسیر دروازه شیراز تا هتل پل را 12 دقیقه‌ای پیاده رفتم. آنهایی که رفته‌اند می‌دانند.
به سی‌وسه پل که رسیدم پاهایم کرخت شده بودند اما هنوز آرام نشده بودم. هنوز مغزم فرمان راه رفتن می‌داد. هنوز تازیانه می‌زد. باید تصمیم می‌گرفتم کجا بروم. بروم سری به کتابفروشی‌هایم بزنم یا فیلم شب‌های روشن را ببینم؟ تصمیم سختی بود چون نه حوصله فضای ساکت کتابفروشی را داشتم نه فضای پرهیاهو و پر از دیالوگ فیلم را، نه حتی اجازه ایستادن داشتم. تا وسط‌های سی‌وسه پل رفتم که بروم کتابفروشی‌ها را بگردم اما ناگهان خودم را ردیف اول سینماتک و درحال تماشای فیلم دیدم.
بالاخره از صدای بم و بی‌کیفیت فیلم و خاموش شدن‌های پشت سر هم پروژکتور حالم بد شد و به مقصد کتابفروشی زدم بیرون. ذهنم مشغول بود. حسابی هم مشغول بود. همینطور پشت سر هم فکرهای جورواجور می‌آمدند و می‌رفتند. یادم است که آهنگ Qui Sera, Sera در مغزم می‌پیچید. هرازگاهی که به خودم می‌آمدم و می‌دیدم دارم این آهنگ را زمزمه می‌کنم، «لعنت به این آهنگ، لعنت به این آهنگ» جایش را می‌گرفت.
رسیدم به کتابفروشی و چقدر تعجب کردم وقتی دیدم آرام شده‌ام. صداها محو شده بودند. تمام مغزم پیدا کردن مرشد و مارگریتای بولگاکف بود. از فروشنده سوال کردم، گفت چاپش تمام شده. یعنی من تنها کسی هستم که هنوز این کتاب را نخوانده. چه خوب! می‌توانم توی خیابان دوره بیفتم و داد بزنم من مرشد و مارگریتا را نخوانده‌ام! و از خوشحالی دور خودم بچرخم و بلند بلند بخندم. همزمان برف هم ببارد بد نیست.
داشتم از فروشنده می‌پرسیدم کالیگولای کامو را دارد یا نه که چشمم به سلاخ‌خانه شماره پنج افتاد. ونه‌گات! نویسنده محبوبم! چه عالی. خریدمش دوستان عزیز من. باور کنید این کار را کردم!
کتاب را که خریدم هاج و واج در خیابان‌ها قدم زدم. پاهایم که هیچ، مغزم هم دیگر کرخت شده بود. واقعا نمی‌دانستم هدفم چیست یا برای چی دارم راه می‌روم یا اصلا چرا اینجا هستم؟
کتاب دستم بود و حتی نمی‌توانستم آن را داخل کوله‌پشتی‌ام بیندازم. تمام مسیر برگشت را آنقدر آهسته راه رفتم که حتی ماشین‌های ایستاده هم ازم جلو می‌زدند. بی‌جهت و مثل دیوانه‌ها اطراف را نگاه می‌کردم و راه می‌رفتم. چند پسر و یک دختر دیدم که دنبال هم کرده بودند و به شوخی می‌خواستند همدیگر را از پل بیندازند پایین. دوستان عزیز من! اگر هر روز دیگری بود، مثل همین الان که دارم اینها را برایتان می‌نویسم، به حماقت بشر که می‌تواند اینقدر پایین باشد که جان دوستانش را به شوخی و لودگی بگیرد لعنت می‌فرستادم. اما آن روز حتی بهشان فکر هم نکردم و چند ثانیه بعد حتی یادم نبود که اینها را دیده‌ام و اگر بهشان فکر هم می‌کردم شاید خیال می‌کردم روزها قبل آنها را در خواب دیده‌ام.
سوار اتوبوس شدم، یک صندلی تکی پیدا کردم و خودم را رویش گم و گور کردم. مثل یک انسان ترسو و شکاک شده بودم که به همه به چشم دشمن نگاه می‌کند. انگار کسی دنبالش کرده. محض اینکه کمی آرام شوم کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن که صدای فریاد راننده که ایستگاه آخر را گوشزد می‌کرد خوابم را پراند. پیاده شدم و بقیه داستان را هم که خودتان می‌دانید، تا خانه دویدم.
دوستان من! دوستان خوب من! دلیل اینکه اینها را دارید می‌خوانید این است که الان که اینجا در تاریکی نشسته‌ام همان حسی را دارم که در مسیر برگشت روی سی‌وسه پل داشتم. شکاک، ترسو، غمگین، تنها، پر از خیالبافی‌های احمقانه، پر از افکار افسار گسیخته، هاج و واج...
دوست دارم کسی اینجا بود تا اینها را با جزئیات کامل برایش تعریف کنم. تا آت و آشغال‌های مغزم را روی دامنش بالا بیاورم و بعد سرم را روی پاهایش بگذارم و با بلندترین صدایی که می‌توانم قهقهه بزنم تا از حال بروم و دو قطره اشکی که ته دلم مانده بی‌اختیار از چشم‌هایم سرازیر شود و تمام کثافت روی دامنش را بشورد و ببرد. همزمان اگر ممکن باشد برف هم ببارد بد نیست.

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

پادشاه دیوانه

دو تا جمله هست که دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم. آنقدر بلند داد بزنم که همه آدم‌های روی زمین بشنوند و آنقدر تکرارشان کنم که همه کارهایشان را زمین بگذارند و به دو جمله من فکر کنند و به نتیجه‌ای چیزی برسند تا همه از این فلاکت انسانی خودساخته خلاص شویم.
اولین جمله را فیبی بوفِی وسط دعوای احمقانه مونیکا و ریچل سرشان داد زد: استاپ دِ مَدنِس.
دومین جمله را حدود صد و پنجاه سال قبل، هانس کریستین اندرسون از زبان یک پسر بچه قرون وسطایی فریاد زد. پسر درحالیکه خنده‌اش گرفته بود داد زد: پادشاه که لباس ندارد!
آخرش که ابناء بشر بعد از شنیدن این دو جمله به نتیجه‌ای چیزی رسیدند و کاری انجام دادند هم، از نظر من اشکالی ندارد که مجسمه‌ام را بسازند بزنند وسط میدان اصلی آرمان‌شهر. 
پیشاپیش از حسن توجه شما سپاسگذارم.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

عبور از سه راهی مُردن

1. به نظر شما چه نوع افرادی دست به خودکشی می‌زنند؟ به نظر من سه نوع آدم این کار را می‌کنند. یک نوعش را می‌شناختم و همه‌مان می‌شناسیم. اما در این چند روزه با دو دسته دیگر آشنا شدم که دیدم بد نیست راجع بهشان بنویسم.

2. دسته سوم، همان دسته‌ای که همه‌مان می‌شناسیمشان آنهایی هستند که به دلیل مشکلات زیاد، ناراحتی‌های زیاد، پوچی، پریشانی و مشکلاتی از این قبیل جانشان به لبشان می‌رسد و در یک لحظه‌ی خیلی خاص که به نظر می‌رسد همه‌چیز آماده است، دست به خودکشی می‌زنند. مثالی که می‌توانم بزنم زنی است که دوست مادرم بود و با قرص خودکشی کرد. به موقع پیدایش کردند و به بیمارستان رساندندش و چند ساعتی هم زنده بود اما فوت کرد. مادرم می‌گفت در آن چند ساعت مثل سگ پشیمان بود! (این دقیقاً جمله‌ای است که مادرم گفت). به نظر من تمام افرادی که اینطوری خودکشی می‌کنند، درست بعد از اینکه فهمیدند چه بلایی دارد سرشان می‌آید، مثل سگ (و مؤدبانه‌اش، خیلی زیاد) پشیمان می‌شوند.

3. اما دو دسته دیگر که توانسته‌اند کنجکاوی من را برانگیزانند را می‌توانم فقط با مثال توضیح بدهم.

4. «یک روز خوش برای موزماهی» سلینجر را خوانده‌اید؟ فرنی و زویی را چطور؟ پری مهرجویی را دیده‌اید؟ اولی را که خواندم، حس خاصی نداشتم. به نظرم یک داستان معمولی بود. فردایش که داشتم به داستان فکر می‌کردم یادم آمد که راستی یک نفر آخر داستان خودکشی کرد! به همین راحتی. یک نفر با دوست‌دخترش به مسافرت می‌رود، خودش رانندگی می‌کند، هشتاد تا بیشتر نمی‌رود، اتاقی در هتل کنار ساحل می‌گیرد، درحالیکه دوست‌دخترش دارد با تلفن صحبت می‌کند کنار ساحل حمام آفتاب می‌گیرد، می‌رود شنا می‌کند، با دختری مو بور راجع به موزماهی حرف می‌زند، در آسانسور هتل سر به سر خانم دیگری می‌گذارد، به اتاقش می‌رود، روی تخت دراز می‌کشد، به دوست‌دخترش که روی تخت کناری دراز کشیده است نگاه می‌کند و ماشه را روی شقیقه سمت راستش می‌چکاند. به همین راحتی! انگار چیزی است که همیشه اتفاق می‌افتاده، مثل سیگار کشیدن، مثل نگاه کردن قسمت 23 قهوه تلخ.

5. فرنی و زویی را نخوانده‌ام. پری را، که از روی همین داستان ساخته شده است را هم ندیده‌ام. اما شنیده‌ام یکی از شخصیت‌هایش همینطوری خودکشی می‌کند. اگر خوانده‌اید یا دیده‌اید برایم تعریف کنید راجع به خودکشی آن شخصیت چه فکری می‌کنید؟

6. رهبر دسته اول، که بیشتر از دو دسته بالا برایم ارزشمندتر و قابل احترام‌تر هستند، یوکیو میشیما، نویسنده ژاپنی است. با میشیما در رساله «تأملی بر مرگ میشیما» نوشته هنری میلر آشنا شدم. میشیما سه بار نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شده بود، تأثیرگذارترین نویسنده قرن بیستم ژاپن بود. چهل و پنج سالش بود. منظورم این است که هنوز جوان بود. شرایط بدنی بسیار خوبی داشت. شرایط روحی و عقلی‌اش هم ظاهراً خوب بود اما از 18 سالگی در فکر خودکشی بود. به زمان، مکان و روشش هم فکر کرده بوده. چرا؟ میلر می‌گوید برای کشورش این کار را کرد. کشوری که می‌دید دارد فرهنگش را به پیشرفت، به تکنولوژی، به صنعت می‌فروشد. فرهنگ کشورش سامورایی داشت، آیین داشت، شجاعت داشت، غنی بود و میشیما می‌دید که پیشرفت و تکنولوژی پوچ است، تهی است، افرادی به بار می‌آورد که به جز پول و رفاه و پیشرفتی که همه چیز را زیر پا می‌گذارد چیز دیگری نمی‌بینند. میشیما به روش سِپوکو خودکشی کرد. روش آیینی سامورایی‌ها که خنجر را در شکمشان فرو می‌کنند.

7. نمی‌دانم. قبلاً فقط یک گروه می‌شناختم که خودکشی می‌کنند: دسته سوم. آنهایی که از زندگی کردن می‌ترسند، آنهایی که چگونگی زندگی را از چراییش مهمتر می‌دانند و چون چگونگی‌اش بر وفق مرادشان نیست، تمامش را پوچ می‌بینند. اما الان دیگر هیچ‌وقت راجع به آنهایی که خودکشی می‌کنند قضاوت نمی‌کنم.

---
افزوده شده:
یک ساعت بعد از منتشر کردن این پست عصیانگر کامو را شروع کردم و چقدر تعجب کردم از اینکه موضوعش همین خودکشی است. شاید با کلی دسته دیگر آشنا بشوم. حتماً در موردشان خواهم نوشت.

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

اعترافات خطرناک یک ذهن بی‌خطر

مهتابی اتاق درست روبرویم تخت‌خوابم است. خاموش بود اما نورش چشمم را می‌زد. وقتی خاموش است انگار روحی سرگردان داخلش گیر کرده و دارد تقلا می‌کند خودش را نجات دهد. کمی به تقلای روح سرگردان خیره شدم. با خودم فکر کردم اگر مهتابی را بشکند و بیرون بپرد چه عکس‌العملی از خودم نشان می‌دهم. خنده‌ام گرفت.
×××
خوابم نمی‌برد. ترکیب قشنگی دارد این جمله. معنی‌اش این است که باید منتظر بمانید تا هیپنوز، خدای خواب، به سراغتان بیاید و ببردتان. به کجایش مهم نیست. اصلاً وظیفه هیپنوز هم نیست. هیپنوز فقط شما را از اینجا برمی‌دارد و می‌دهد دست برادرش مورفئوس، خدای رویا. مورفئوس است که تصمیم می‌گیرد کجا ببردتان.
هیپنوز خدای عجیب و غریبی است. شاید پرکارترین خدایی باشد که تا به حال دیده‌ام. سراغ همه‌مان می‌آید. همه‌مان را تک تک نگاه می‌کند. افکارمان را می‌خواند، و بعد تصمیم می‌گیرد که کداممان را ببرد.
×××
هیپنوز آمد اما من را نبرد. التماسش کردم، به پایش افتادم اما توجهی نکرد و رفت. روح سرگردان که آرام شده بود، دوباره شروع کرد به تقلا کردن. من هم بلند شدم رفتم در اتاق کمی قدم زدم. به سرم زد بزنم بیرون و هوایی بخورم. اما ساعت سه و نیم صبح هر اتفاقی ممکن است بیفتد. صدای جارو زدن‌های آرام رفتگر محله کمی جرأتم را زیاد کرد اما بعد که صدا محو شد تصمیم گرفتم به قدم زدنم در اتاق ادامه بدهم.
×××
کاش می‌توانستم بهت زنگ بزنم و همه‌چیز را اعتراف کنم و بگویم دیشب داشتم به چه چیزی فکر می‌کردم که هیپنوز مرا به حال خودم رهایم کرد. امروز دستم رفت که شماره‌ات را بگیرم اما نشد. اشکالی ندارد. به هیپنوز می‌گویم امشب هم زحمت من را نکشد.

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

داستان پدرام درون که میخواست به کوه برود

پسر همسایه از همان بالا داد زد: «پدراااام... پدراااااااام... پدراااااااااااااااااااام...» از این کارش به شدت متنفرم. زندگی شهری متمدن ایجاب می‌کند که آدم وقتی با کسی کاری دارد برود در خانه‌اش را محترمانه بزند و کارش را بگوید اما پسر صاحبخانه ول‌کن نبود و همینطور داد می‌زد: «پدرااااااام...» 
تصمیم گرفتم جوابش را ندهم تا خودش رویش را کم کند و بیاید پایین و مثل بچه آدم کارش را بگوید.
از همان بالا ادامه داد: «میای بریم کووووووه...؟! آقا پدرااااام...» هرچقدر رفتارم در این چند وقت را مرور کردم که یادم بیاید جایی اتفاقاً گفته باشم: «هی، چطوره یه روز با هم بریم کوه؟» یادم نیامد. الان دو ماهی هست که اینجا هستم و ارتباطم با پسر همسایه صرفاً در حد سلام و احوالپرسی و درست کردن لپتاپش بوده است. به هر حال باز هم جواب ندادم تا بیاید پایین و محترمانه من را به کوه دعوت کند.
البته که نمی‌رفتم! من با دوست‌های صمیمی‌ام هم به زور کوه می‌رویم. کلی باید ازم خواهش و تمنا بکنند تا تازه شروع کنم راجع به پروژه کوه، فکر کردن! حالا این پسر صاحبخانه که مجموعاً دو سه بار بیشتر ندیدمش دارد من را به کوه دعوت می‌کند، آنهم اینطوری! 
دوباره داد زد: «بیا حالا بریم، بعداً هم خودت میتونی بری!» مطمئن شدم که با من نیست، من که جوابی نداده بودم اما دوباره داد زد: «پدراااااااام.... بیا بریم دیگه!» اینجا باید یادآوری کنم که در سه طبقه خانه‌ای که ما زندگی می‌کنیم بجز من هیچ پدرام دیگری وجود ندارد. بقیه اسم‌ها را هم که برایتان بگویم متوجه می‌شوید که هیچ اسمی حتی نزدیک به «پدرام» هم در این خانه زندگی نمی‌کند. 
دوباره داد زد: «پدرام میای بالاخره یا نه؟! [کمی مکث] باشه پس من بیرون منتظرتم!» خدایا! یعنی جواب داده بودم؟ باورم نمی‌شد پدرام درونم اینقدر به کوه رفتن علاقه داشته باشد که حاضر شود با پسر همسایه کوه برود؟ سعی کردم پدرام درونم را قانع کنم تا جوابش را پس بگیرد و به آن بنده خدا که دم در منتظرمان است بگوید که نمی‌رویم. بالاخره هرچی که باشد فقط نصف تصمیم‌های من دست او است و نصف دیگر تصمیم‌ها که مربوط به فعالیت‌های بدنی می‌شود با من است و من هیچ دوست نداشتم این وقت روز و با این حال سرماخورده کوه بروم.
چند دقیقه‌ای صبر کردم. دیگر صدای فریاد نمی‌آمد. خیالم راحت شد و پدرام درون را به یک حمام گرم دعوت کردم تا هوای کوه رفتن از سرش بیفتد.
چند روز بعد که پسر صاحبخانه را دیدم ازش پرسیدم که کوه چطور بوده است؟ جواب داد: «عالی! کوه رفتن با رضا همیشه می‌چسبه!» آن روز از آن فاصله و با وجود صداهای دیگر که در گوشم می‌پیچید، «رضا» را «پدرام» شنیده بودم. گفته بودم از این کارش متنفرم؟

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

دوچرخه

برای اولین بار در تمام عمرم توی یک شهر شلوغ، دوچرخه‌سواری کردم! این را خودم هم بعد از اینکه مثل یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای و باشعور در کنار بقیه ماشین‌ها، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم فهمیدم. آخر اولین بار نبود که سوار دوچرخه می‌شدم و همان موقع که دوچرخه را گرفتم و سوارش شدم احساس جدیدی نداشتم اما پشت آن چراغ قرمز و درحالی که داشتم رد شدن سریع و بی‌تفاوت موتورسیکلت‌ها را نگاه می‌کردم (واقعاً چرا موتورها را جریمه نمی‌کنند؟) یادم آمد که دفعه قبلی در یک شهرک دورافتاده و خلوت دوچرخه‌سواری کرده‌ام. شهرک کارکنان کارخانه چوکا (چوب و کاغذ ایران). از رشت که بخواهید بروید آستارا دقیقاً وسط‌های راه، بعد از رضوانشهر و یک پیچ رویایی به اسم پیچ پونل، یک کارخانه بزرگ می‌بینید که سردرش با فونت بزرگی نوشته‌اند: صنایع چوب و کاغذ ایران (چوکا). کارخانه را که رد کنید یک دروازه کوچک هست که ورودی شهرک است. یک بچگی ساکت و آرام (و باید اعتراف کنم) دوست‌داشتنی را در آنجا تجربه کردم. تقریباً در خیابان‌هایش هیچ ماشینی رد نمی‌شد و می‌توانستی بدون هیچ نگرانی‌ای دوچرخه‌سواری کنی و هرچقدر که دوست داری تند رکاب بزنی. دوچرخه‌ام را همان موقع که آمدیم شهر دزدیدند و دیگر دوچرخه نداشتم تا همین چند روز پیش.
توی شهر قضیه فرق می‌کند. یکجورهایی باید حواست خیلی جمع باشد، باید آرام رکاب بزنی، باید پشت چراغ قرمز بایستی؛ اینجوری می‌توانی جزئیات بیشتری ببینی، آدم‌های منتظر تاکسی یا اتوبوس را می‌بینی، فحش‌ها و بوق‌های ماشین‌های عصبانی را می‌شنوی و کلی اتفاقات جدید می‌افتد که نه با راه رفتن نصیبت می‌شود نه با دوچرخه‌سواری در یک شهرک دورافتاده.
اگر اصفهان هستید یک جمعه بعدازظهر (چون تا ساعت 5 تعطیلند؛ چرا واقعا؟!!) بروید یکی از ایستگاه‌های کرایه دوچرخه شهرداری و با یک کارت ملی سه ساعت دوچرخه‌سواری کنید و لذت ببرید. بیشتر از 3 ساعت هم اگر خواستید فکر کنم ساعتی 250 ریال ازتان پول بگیرند. البته هیچ تضمینی وجود ندارد که دوچرخه‌تان 8 بار زنجیرش در نرود!

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

این زمان لعنتی

***
افسرده که می‌شوم می‌نشینم پای لپتاپم و دو سه قسمت فرندز می‌بینم و در دنیای فانتزی و مزخرفشان غرق می‌شوم. سعی می‌کنم جلوی خنده‌ام را نگیرم و بگذارم صدایش را هرچقدر می‌خواهد بلند کند. بعد که دو سه قسمت دیدم دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و عین دائم‌الخمرها پشت سر هم اپیزودها را سر می‌کشم. بعد از چند اپیزود که ممکن است به هفت یا هشت تا هم برسد، از اینکه چشمانم دیگر نمی‌توانند روی چیزی تمرکز کنند می‌فهمم که خسته شده‌ام. بعد می‌روم سری به فیسبوکم می‌زنم که هیچ خبر جدیدی برایم ندارد. بعد می‌روم در پذیراییمان کمی قدم می‌زنم. اگر دوستی خانه باشد سربه‌سرش می‌گذارم و اگر کسی نباشد رفتارم بستگی به شرایط دارد و از سربه‌سر گذاشتن دوست فرضی تا کوبیدن کله به دیوار تغییر می‌کند. اینجور مواقع سخت‌ترین کاری که می‌توانم انجام بدهم اینترنت‌گردی است. بی‌حوصله می‌نشینم دو سه تا مطلب در گودر می‌خوانم، وبلاگم را باز می‌کنم، نگاه سرزنش‌آمیزی بهش می‌اندازم و سریع می‌بندمشان. بعد دیگر نمی‌دانم چه کار باید کنم. کم می‌آورم یکجورهایی. اغلب در اینگونه مواقع ده دقیقه فیلم می‌بینم، نیم‌خط کتاب می‌خوانم، سی ثانیه چرت می‌زنم، دو قطره آب می‌خورم، سه میزان آهنگ گوش می‌دهم! نمی‌گذرد این زمان لعنتی...
***
الان هم افسرده شده‌ام. چهار پنج قسمت فرندز دیده‌ام. نصفه شب است. میروم گلهای شکسته جیم جارموش را ببینم. شاید قبلش دو سه قسمت دیگر فرندز ببینم. کمی هم آب باید بخورم. بد نیست فیسبوکم را هم چک کنم، خدا را چه دیدید؟ شاید وارد یک ماجرای عشقی عجیب و غریب شده باشم! بروم کمی هم قدم بزنم ببینم اصلاً کسی خانه هست یا نه!
زمان لعنتی...
---
اندکی بعد نوشت: گلهای شکسته زیرنویس فارسی نداشت. میروم آبی کیشلوفسکی را ببینم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

من یکساله شدم، وبلاگم یکماهه

یکسال پیش بود که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم. بد نبود. آی‌تی می‌نوشتم، بعد به این نتیجه رسیدم که آی‌تی نویسی کار من نیست. شروع کردم روزمرگی نوشتن. بالا و پایین زیاد داشت، خودسانسوری همینطور اما بهتر از آی‌تی نویسی بود. یکجورهایی آی‌تی نوشتن مسئولیت می‌خواهد که من نتوانستم یا نخواستم قبولش کنم. روزمرگی هیچ‌چیز نمی‌خواهد، فقط خودسانسوری‌اش اذیت می‌کند بعضی وقت‌ها، مخصوصاً وقتی با اسم و مشخصات کامل مطلب می‌نویسی.
وبلاگم روی دامین شخصی بود. دامین شخصی هم که می‌دانید، سر یکسال تمام می‌شود و دوباره باید پولش را بدهید. دروغ چرا؟ پولش را نداشتم بدهم. از امروز غیرفعال می‌شود. البته تا دو ماه نگهش می‌دارند که اگر پولش را داشتم برایم فعالش کنند اما کاش می‌توانستم بهشان ایمیل بدهم که کلاً تعطیلش کنید برود. پولش را تا دو ماه دیگر که سهل است تا هیچ‌وقت دیگر هم ندارم که بدهم.
ماه پیش آمدم اینجا. پست‌هایم را انتقال دادم. تا جایی که می‌شد فیدم را انتقال دادم. اینجا هم بد نیست. پیدا کردن مشخصاتم انگار سخت‌تر است. بهتر!
یک ایده خوب به ذهنم رسیده بود برای روز یکسالگی. حوصله نداشتم بنویسم. هنوز هم ندارم. شاید سال دیگر اینموقع بنویسمش. همین خوب است دیگر. تا اینجایش را هم کلی زور زدم تا نوشته شد.

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

لطفاً در منزل امتحان نکنید

1 دوست دارم مرگ‌‌های مختلفی را تجربه کنم! مثلاً خفگی می‌تواند خوب باشد. نه خفگی در آب؛ خفه شدن مثل سرگرد بهرانی در خانه‌ای از شن و مه. یک مرگ آرام و دوست‌داشتنی. کم کم گوش‌هایت کمتر می‌شوند، کله‌ات داغتر می‌شود، چشمانت گشادتر می‌شوند، زبانت بزرگتر می‌شود و بعد هم که تونل نور و بقیه ماجرا. 
2 مردن با گلوله هم خوب است. وقتی به این نوع مردن فکر می‌کنم صحنه آهسته فرو رفتن گلوله در مغزم را تصور می‌کنم؛ گلوله چرخ‌زنان به پوستم می‌رسد، نوک گلوله پوست را می‌شکافد و راه را برای وارد شدن بقیه گلوله باز می‌کند، از جمجمه‌ام رد می‌شود، ترک نسبتاً بزرگی آنجا ایجاد می‌کند و وارد مغز می‌شود، بافت مغز را می‌شکافد و با همین ترتیب از آنطرف خارج می‌شود. قلب که هنوز نفهمیده مغز دیگر کار نمی‌کند تا مدتی (کوتاه) کار می‌کند و تو هنوز زنده‌ای. هنوز زنده‌ای و نمی‌دانم و نمی‌توانم تصور کنم آن موقع چه چیزی می‌بینی. شاید همین زندگی عادی که الان می‌بینیم را ببینیم، اصلاً شاید بخواهیم بلند شویم و آبی هم بخوریم.
3 سقوط از ارتفاع هم بد نیست. در یک لحظه دوست‌داشتنی پایت را می‌گذاری جایی که زمینش چندین متر با پایت فاصله دارد و وییییییژژژژ. در راه افتادن شاید فانتزی جرج در روز هشتم هم نصیبتان شود و خواننده محبوبتان جلوی چشمتان آهنگ مورد علاقه‌تان را اجرا کند اما مسلماً اگر ارتفاع را به قدر کافی بلند انتخاب کنید، مطمئن باشید بر اثر حمله خون به قلبتان وسط راه سکته قلبی کارتان را تمام می‌کند و اصلاً متوجه صدای خرد شدن استخوان‌هایتان نمی‌شوید.
4 مردن با قرص خوب نیست. احتمال دارد جواب ندهد، هاری هالر در گرگ بیابان این مرگ را تجربه کرده. می‌نویسد: 
«(وقتی قرص‌ها را خوردم) به خواب رفتم و چندین ساعت در بیهوشی کامل بودم و بعد با کمال حیرت و سرخوردگی بر اثر تحریکات معده نیمه بیدار شدم و بدون اینکه درست به خود بیایم تمام آن سم را بالا آوردم و باز به خواب رفتم تا در وسط روز بعد به طور قطع برای هوشیاری و حواس‌جمعی ناراحت‌کننده‌ای با مغزی سوزنده و تهی، عاری از هر نوع یاد و خاطره‌ای درست و حسابی از خواب بیدار شوم.»
5 تصادف هم خوب نیست، اما دوست دارم امتحانش کنم. تصادف با قطار فکر می‌کنم بهترین نوع مرگ از طریق تصادف باشد. سوت وحشتناکی گوشتان را پر می‌کند و بعد صدای ترق شکستن استخوان‌هایتان شما را، مثل دیگران، از خواب وحشتناکی می‌پراند. اما این را بدانید که شما کابوس ندیده‌اید و مستقیماً به دیار باقی شتافته‌اید.
6 بریدن رگ با تیغ هم خوب است. دقت کنید که حتماً تیغ تیزی باشد و مثلاً با سرامیک شکسته رگتان را نبرید. با تیغ راحت‌تر و شیک‌تر است. همینطور بنشینید و به سقف خیره شوید تا سقف باز شود و شخص لوسیفر بیاید و ببردتان. البته دقت کنید که اشخاص بسیار کمی مثل کنستانتین شانس این را دارند که در همان حین که لوسیفر دارد روی زمین می‌کشاندشان فداکاری کنند و به بهشت بروند برای همین پیشنهاد می‌کنم به این امید اینکار را نکنید.
7 مرگ‌های دیگری هم هست که تجربه‌اش می‌تواند مفید باشد. مثلاً خورده شدن توسط حیوانات وحشی، در معرض تشعشعات اتمی قرار گرفتن (نیاز به پارتی دارد البته!)، برق‌گرفتگی، سلاخی شدن و خیلی مرگ‌های دیگر. اما خیلی حیف است که بیشتر از یکبار نمی‌شود این روش‌ها را امتحان کرد.

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

پیرمرد

عادت دارم همیشه تند راه می‌روم. تنها که هستم بیشتر، اما حتی وقتی با دوستانم هستم هم هر چند دقیقه یکبار پیراهنم از پشت کشیده می‌شود که یعنی چه خبرت است اینقدر تند راه می‌روی؟
امروز همینطور که داشتم تند راه می‌رفتم، چشمم افتاد به یک پیرمرد که داشت آرام آرام و عصازنان راه می‌رفت. پشتش به من بود و وقتی لحظه‌ای ایستاد تا نفسی تازه کند و برگشت دیدم که کلاه مخصوص بازاری‌های اصفهان را دستش گرفته و از حرارت شدید و بیرحم آفتاب اصفهان صورت و سر کچلش به شدت سرخ شده است. فاصله من تا پیرمرد تقریباً زیاد بود. با خودم شرط بستم زودتر از پیرمرد به تقاطع روبرویمان می‌رسم. لازم نبود سرعتم را زیاد کنم؛ پیرمرد حتی اگر سه برابر این سرعتش هم راه می‌رفت باز هم من برنده بودم. وسط‌های راه به سرم زد که مسیرم را عوض کنم تا پیرمرد تند راه رفتن من را نبیند و دلش نشکند. اما تغییر مسیر مساوی بود با راه رفتن بیشتر زیر آفتاب. از گرما هم کلافه شده بودم بنابراین تصمیم گرفتم همانطور بدون اینکه سرعتم را کم کنم از کنار پیرمرد رد شوم. از کنارش که رد می‌شدم یک لحظه ایستاد و نگاهم کرد. نگاهش را احساس کردم اما وانمود کردم اصلاً ندیدمش و بدون اینکه سرم را بالا بیاورم تقاطع را رد کردم. شرط را برده بودم. البته معمولاً اینجور مسابقه‌‌ها را حتی اگر رقیب یک جوان قبراق و سرحال هم باشد، برنده می‌شوم و بردن این پیرمرد از ره کین نبود، اقتضای طبیعتم بود!
رفتم مغازه آنطرف خیابان، خرید کردم و برگشتم. پیرمرد هنوز به تقاطع نرسیده بود. همانطور آرام و با گام‌های شمرده و نامنظم راه می‌رفت و گرمای آفتاب هم بیشتر سرخش کرده بود. کمکی از دستم بر نمی‌آمد، بنابراین همانطور سریع و بدون اینکه سرم را بالا بیاورم و نگاهش کنم به راهم ادامه دادم. دوباره نگاهم کرد، ایستاد، برگشت و خیلی آرام، مثل راه رفتنش گفت: «جوونیا خواب دو تا چیز رو هیچوقت نمی‌دیدم. بازنشستگی و پیری!» پاهایم سست شد. انتقامش را گرفته بود.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

آمار، خداحافظ

امروز متوجه شدم که آمار را پاس شده‌ام. البته گفتن ندارد که ناپلئونی و با 10 پاس شدم. اما وقتی نمره‌ام را دیدم، همانطور نشسته (چون پشت میز نشسته بودم و به این راحتی‌ها نمی‌توانستم بلند شوم، علاوه بر این هیجان وارده به قدری بود که بلند شدن از روی میز سال‌ها طول می‌کشید) دست‌هایم را بالا بردم و به شدت سر و دست‌هایم را بی‌هدف تکان دادم. همزمان دهانم را باز کردم و صداهایی که به بیان خوشحالی می‌پرداختند از خودم در آوردم. بعد از حدود پنج یا شش دقیقه نفس‌نفس زنان و با سرگیجه شدیدی خنده‌ای از رضایت تمام سر دادم و همانطور نشسته و درحالی که سرم به شدت روی گردنم سنگینی می‌کرد و توانایی بلند کردنش را نداشتم به این فکر کردم که چطور ممکن است منی که معدل ترم یکم 16 و خورده ای بوده (خورده اش هم بالای 0.5 بوده تازه) الان نمره 10 در آمار بهترین نمره چند ترم اخیرم محسوب شود و بتواند من را تا این حد خوشحال کند؟!
به نتیجه رسیدم. اما نتیجه‌اش را نه اینجا می‌گویم و نه هیچ‌جای دیگر. نتیجه‌اش مهم است البته، اما فایده‌ای ندارد.
بگذریم، نمره آمار را عشق است...!

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

پرفکشنیسم یا چرا تابستان پروژه‌ام را دفاع نمی‌کنم؟

خیلی طول نکشید تا بفهمم علت اینکه نمی‌توانم پروژه پایانی‌ام را جلو ببرم، این است که یک پرفکشنیست هستم! اولین بار پرفکشنیست را در وصف کوبریک خواندم. می‌گویند چند برابر دیگر کارگردان‌ها یک صحنه را می‌گرفت تا راضی میشد که خوب درآمده است. امروز نشسته بودم و درحالی که دست چپم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم و با ژست بی‌حوصلگی مخصوص به خودم مشغول نگاه کردن فایل پروژه‌ام بودم، به این فکر کردم که چرا می‌نشینم و ساعت‌ها وقت می‌گذارم تا مثلاً شماره‌گذار اتوماتیک عکس‌ها در وُرد را درست کنم در حالیکه می‌توانم در زمانی بسیار بسیار بسیار کوتاه‌تر خودم دستی عکس‌ها را شماره‌گذاری کنم؟ بعد دوباره از خودم پرسیدم که اصلاً چرا الان دو ماه است که مشغول نوشتن مستندات این پروژه هستم و تا الان با احتساب صفحه‌های مربوط به سرفصل‌ها و منابع، فقط 15 صفحه مطلب نوشته‌ام؟ تازه مثلاً خبر می‌رسد که فلانی 95 صفحه داکیومنت دارد! یا مثلاً ساعت‌ها می‌نشینم و راجع به روز دفاعم خیالپردازی می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم که اصلاً مثل بقیه دفاعیه‌ها که ارائه دهنده می‌رود و یک اسلاید با بک‌گراند سفید (و حالا اگر کمی هم ذوق داشته باشد، بک‌گراندهای پیش‌فرض خود پاورپوینت را می‌گذارد) را نشان می‌دهد و بعد همان حرف‌هایی که می‌خواهد بزند را داخل آنها هم نوشته و صرفاً فقط روخوانی می‌کند. این وسط وضع آنهایی که خودشان پروژه‌شان را ننوشته‌اند و داده‌اند کس دیگری این کار را انجام داده است، خرابتر است؛ استرس می‌گیرند، سرخ و سفید می‌شوند و فقط باید بروید آنجا و یواشکی توی دلتان بخندید. نه اینطوری نیست دفاعیه من. می‌روم آنجا، یک اسلاید خوشگل و تر و تمیز که پر از عکس است آماده کرده‌ام و دقیقاً می‌دانم چه چیزی را باید کجا بگویم و چه موقع چه اسلایدی باید نشان بدهم. حتی به این فکر کرده‌ام که با بلوتوث موبایل Remote Desktop کنم و درحالی که دارم روی پرده با تکان دادم دستم و نشان دادن چیزهای مهم، سخنرانی می‌کنم وقتی می‌خواهم بروم اسلاید بعدی از همانجا دکمه موبالم را فشار بدهم و بنابراین بدون اینکه صحبتم قطع شود می‌روم اسلاید بعدی و بعدتری.
همین الان یک تست پرفکشنیست بودن دادم که نتیجه 85٪ بود. می‌گفت: «این نتیجه یعنی اینکه شما استانداردهایی برای خودتان دارید که هرگز بهشان دست نمی‌یابید؛ چه این انتظارات را بر خودتان تحمیل کنید یا بر دیگران یا هردو فرقی نمی‌کند، شما به هرحال ناراضی هستید. شما شاید فکر می‌کنید دیگران از شما انتظار دارند که همه کارهایتان درست و عالی باشد. به هرحال، این گرایش باعث می‌شود شما بدون دلیل، ناراضی باشید» ادامه‌اش دارد می‌گوید که شما باید این رفتار را کنار بگذارید و از اینجور نصیحت‌ها می‌کند.
البته فرق بزرگی بین یک پرفکشنیست مثل کوبریک و من وجود دارد و آن هم این است که پرفکشنیست بودن کوبریک کمکش می‌کرد خیلی زیاد تلاش کند و خیلی زیاد موفق شود (حالا خارج از اینکه خودش از موفقیتش راضی باشد یا نه) اما من همینجوری می‌نشینم و داکیومنتم را بالا و پایین می‌کنم و همیشه خدا هم ناراضی‌ام و غر می‌زنم!

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

از کجا شروع شد؟ آهان. از آن دختر. نمی‌دانم کجا پیدایش کردیم. حتی نمی‌دانم چطوری پیدایش کردیم. به خودم که آمدم دیدم با سعید دم در خانه‌ایم و دختر هم آنجاست. رفتیم تو. خانه شلوغ بود. مادر بود. خانم قاسمی هم بود. از همسایه‌ها چند نفری آمده بودند کمک. مهمانی می‌خواستیم بگیریم. از همان جمع‌های فامیلی که چند وقت یکبار تشکیل می‌دادیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. مردها عرق می‌خوردند و زن‌ها اگر تلویزیون بود سریال می‌دیدند و اگر نبود در مورد همه‌چیز حرف می‌زدند. دو طبقه بود خانه‌مان. من و سعید را پایین جا داده بودند و بقیه هم بالا. دختر را بردیم پایین. مادر دید. آمد جلو و سلام کرد. یادم نیست که از دختر پرسیده باشد. یادم است که روی خوش نشان داد. همیشه اینطور بود. هیچ‌چیز، حتی عجیب و غریب‌ترین اتفاق‌ها هم نمی‌توانست آنقدر هیجان‌زده‌اش کند. هیاهو و رفت و آمد در خانه‌مان قطع نشد. همه‌چیز عادی، مثل قبل. با دختر رفتیم پایین. چرا یادم نمی‌آید آن دختر را کجا پیدا کرده‌ایم؟ اصلاً کی بود؟ مهمان‌ها کم‌کم آمدند. مثل همیشه سفره انداختیم از این سر تا آن سر خانه. همه نشستند دورش. من و سعید با دختر روی میز نشستیم. حتی قیافه دخترک هم یادم نیست! شروع کردیم غذا خوردن، دستمال‌ها آنطرف میز، طرف سعید و دختر بودند. دستمال احتیاج داشتم. نگاهشان کردم. به کار خودشان مشغول بودند. اینجای داستان، دختر کوچکی خاطرم است که قیافه‌اش خیلی آشنا بود. حتماً یکی از همین دخترهای اقوام بود. اما دختری که من می‌شناختم و الان در بدن یک دختر پنج ساله داشت آن دور و بر قدم می‌زد، یک دختر دبیرستانی بود! ازش دستمال خواستم. جعبه دستمال‌ها را به سمتم دراز کرد. یک مشت دستمال آمد بالا و هرچقدر تلاش کردم نتوانستم یکیش را بردارم. یادم داد چطوری باید دستمال بردارم. یکی برداشت و داد بهم. غذا خوردن تمام شد و طبق رسم جمع‌شدن‌های فامیلی دور تا دور اتاق نشستیم و میوه بود و چای و عرق و دود و سریال. از دختر خبری نداشتم. نشسته بودم کنار ظرف هندوانه و داشتم از تلویزیون سریال می‌دیدم. زنی داشت یک زن دیگر را دلداری می‌داد. زن نشسته بود روی زمین، دست‌هایش را گذاشته بود روی میز کوتاهی که آنجا بود و سرش را گذاشته بود روی دست‌هایش و داشت گریه می‌کرد انگار. زن دیگر هم پشتش را می‌مالید و دلداری‌اش می‌داد. زن که دلداری می‌داد برگشت، به وضوح دیدم که خانم قاسمی است! یادم است اصلاً تعجب نکردم! زنی هم که گریه می‌کرد کمی بعد سرش را برگرداند و من با چشم‌های خودم مادر را در تلویزیون دیدم. مادر از پای میز بلند شد، تلفن را برداشت و شماره گرفت. اینجای داستان یادم است که پایین بودیم و خواب بودم. سعید هم آنطرف‌تر خوابیده بود و دختری هم که الان دیگر به عنوان هم‌خانه پذیرفته بودیمش سرش را روی شکم سعید گذاشته بود و به خواب رفته بود. تلفن زنگ زد. سعید گوشی را برداشت، مادر بود. داشت گریه می‌کرد. چیزهایی گفتند. خانم قاسمی گوشی را از مادر گرفت و سعید هم متناوباً می‌گفت: «چی شده؟ خانم قاسمی مادر که حرف نمیزنه، تو بگو چی شده حداقل» غده کوچکی داخل دهانم درآورده بودم. هرازگاهی با زبان بهش نوک می‌زدم که ببینم در چه وضعیتی است. درد نمی‌کرد. همینطوری گوشه لُپم جا خوش کرده بود و همینطور که به حرف‌های سعید و مادر و سعید و خانم قاسمی گوش می‌دادم، با زبانم باهاش بازی می‌کردم. ناگهان خودم را کنار ظرف هندوانه پیدا کردم. تلویزیون داشت ادامه می‌داد. صدای سعید از تلویزیون می‌آمد که: «تورو‌خدا بگید چی شده؟» غده شروع کرد به بزرگ شدن. بزرگ و بزرگتر شد، جوری که نمی‌توانستم دهانم را ببندم. از ته گلویم صدای داد مانندی زدم و غده را با مایع قهوه‌ای رنگ غلیظی توی ظرف هندوانه تف کردم. جماعت آنجا انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. اما از اطراف شنیدم یکی گفت: «جوانه زده...» غده دوم شروع کرد به بزرگ شدن. اینبار دویدم داخل دستشویی و غده دوم را هم تف کردم. غده سوم، غده چهارم، همینطور پشت سر هم، ظرف چند هزارم ثانیه غده‌ها درمی‌آمدند، بزرگ می‌شدند و با مایع قهوه‌ای رنگ غلیظی از دهانم بیرون می‌زدند. مادر آمد تو و گفت: «جوانه زدی؟ یا داری نوه درمیاری؟» نگاه کرد و خوشحال گفت: «نه جوانه زدی!» اینجای داستان یادم است که روی تختم بیدار شدم، ساعت سه و نیم صبح بود. بی‌اختیار لپتاپ را روشن کردم، وبلاگ را باز کردم و نوشتم: «از کجا شروع شد؟ آهان. از آن دختر...»

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

بدون عنوان

نوشتنم نمی‌آید. می‌آیم می‌نشینم پای لپتاپ و گودرچرخی و فیسبوک‌چرخی می‌کنم و گاهی هم باگ‌های پروژه پایانی‌ام، که یکی یکی برطرف می‌شوند و هزار تا هزار تا رشد می‌کنند، را برطرف می‌کنم، اما دستم نمی‌رود که آدرس بلاگر را تایپ کنم و بیایم اینجا چیزکی بنویسم، غری بزنم، شکایتی بکنم، یا در مورد فیلمی، آهنگی یا کتابی حرف بزنم. به وضوح، بی‌حوصلگی (و نوع ساختاریافته‌اش، روزمرگی) را در چند روزه اخیر زندگیم مشاهده می‌کنم. طوری شده‌ام که پیامک که می‌آید، از هیجان قلبم تندتر می‌زند! تلفن که زنگ می‌زند همینطور. منتظر تلفنی بودم این دو سه روزه اما نشد. تلفنی که می‌توانست کمی تنوع به زندگیم تزریق کند، اما کسی که قرار بود زنگ بزند این را نمی‌فهمید، زنگ نزد. کار داشت شاید. وقت نداشت شاید. به هرحال نمی‌دانست می‌تواند کمی کمک کند. البته شاید اگر هم می‌دانست زنگ نمی‌زد. اینجور آدم‌ها وقتشان را با حرف‌های مفت تو هدر نمی‌دهند. جاهای دیگر پول بیشتری درمی‌آورند.
اصلاً دیگر نمی‌توانم بنویسم. سه چهار بار پاک کردم و دوباره نوشتم اما هیچکدام به دلم نمی‌نشینند. شاید موضوع ندارم یا شاید اثرات این بی‌حوصلگی و روزمرگی است. نمی‌دانم...

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

رستگاری با یک باک بنزین

رفتیم شمال. کلاردشت. هوا به غایت عالی بود. عالی. هرچقدر این چهار حرف زشت را کنار هم بگذارم و هوا را توصیف کنم، کم گفته‌ام. هوا خنک بود. کوه‌ها درخت داشتند. جاده پیچ داشت. مه داشت. ابر داشت. ذوق‌زدگی خودم را نمی‌توانستم پنهان کنم. آنهم منی که از اصفهانِ با آفتاب و بدون پیچ رفته بودم. ویلا گرفتیم. بالکن کوچکی داشت. نوزده نفره نمی‌شد توی بالکن نشست. ما نشستیم اما. نشستم با بزرگترها عرق خوردم. نشستم با بچه‌ها ورق بازی کردم. نشستم با تازه-کنکور-داده‌ها در مورد دوست‌دخترهایشان حرف زدم. گفتند. خندیدیم. چیز زیادی نگفتم اما. برخلاف انتظارم، توانستم کتاب بخوانم. کافکا. «مسخ و چند داستان دیگر». «گزارشی به فرهنگستان» شاهکار بود. «لانه» را هنوز نخوانده‌ام اما. یاد کودکی‌ام افتادم. همان اطراف بود که تمام شد. کنار جنگل. کنار برکه کوچکی که می‌رفتیم ماهیگیری. ماهی نداشت اما. چقدر خوب بود. مطبوع بود. باران داشت. خیس بود. عاشقش بودم. بویش هنوز در دماغم می‌پیچد. اشک چشم‌هایم را می‌گیرد. گریه نمی‌کنم اما. خیلی وقت است بزرگ شده‌ام.
بردارید بروید شمال. بکنید از کار. از دود. از ترافیک. خرجش یک باک بنزین است. ده باک اصلاً! بروید کلاردشت. مستقیم که بروید می‌رسید رودبارک. بروید آنجا. پای کوه ویلا بگیرید. کنار برکه. کنار ویلایی که پیرمرد و پیرزنی تنها، یک ماه تمام اجاره‌اش کرده‌اند. نفس بکشید. پنجره‌ها را باز بگذارید. در را هم اصلاً. بدانید که اکسیژن را نمی‌توانید بگذارید توی کیفتان و برگردانید.
بروید شمال. تنها و دسته‌جمعی‌اش فرقی نمی‌کند. مراقب جاده باشید اما...

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

کِپلِر احمق!


به نظر من مدار حرکت زمین به دور خورشید به هیچ وجه بیضی نیست، بلکه شبیه شکل بالا است. در روزهای معدودی زمین ما اندکی از خورشید فاصله می‌گیرد و ما به آن روزها می‌گوییم زمستان! در بقیه موارد، فاصله زمین تا خورشید ثابت و بسیار کم است که به آن تابستان می‌گویند و در نتیجه، هوایی به غایت گرم و مزخرف را شاهد هستیم. تابستان نُه ماه از دوازده ماه سال را در اختیار گرفته و به درد رشد هندوانه، سوسک و مگس می‌خورد.