۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه
آخرین روز زندگی من
۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه
خداحافظ آقای دلقک
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۳, سهشنبه
یازده ساعت و چهل و دو دقیقه بعد
۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه
همزمان برف هم ببارد بد نیست
۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه
پادشاه دیوانه
۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه
عبور از سه راهی مُردن
---
افزوده شده:
یک ساعت بعد از منتشر کردن این پست عصیانگر کامو را شروع کردم و چقدر تعجب کردم از اینکه موضوعش همین خودکشی است. شاید با کلی دسته دیگر آشنا بشوم. حتماً در موردشان خواهم نوشت.
۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه
موریکان فریاد زد «عجب» و سخن از سر گرفت
از کتاب شیطانی در بهشت از هنری میلر
۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه
۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه
ملک سلیمان
۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه
There is another world
۱۳۸۹ آبان ۱۱, سهشنبه
اعترافات خطرناک یک ذهن بیخطر
هیپنوز خدای عجیب و غریبی است. شاید پرکارترین خدایی باشد که تا به حال دیدهام. سراغ همهمان میآید. همهمان را تک تک نگاه میکند. افکارمان را میخواند، و بعد تصمیم میگیرد که کداممان را ببرد.
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
Shelfari
۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه
این اعداد بیرحم
۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه
داستان پدرام درون که میخواست به کوه برود
۱۳۸۹ مهر ۲۰, سهشنبه
جادوگری روی پشتبام
ناتور دشت
دوچرخه
۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه
این زمان لعنتی
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
من یکساله شدم، وبلاگم یکماهه
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
لطفاً در منزل امتحان نکنید
«(وقتی قرصها را خوردم) به خواب رفتم و چندین ساعت در بیهوشی کامل بودم و بعد با کمال حیرت و سرخوردگی بر اثر تحریکات معده نیمه بیدار شدم و بدون اینکه درست به خود بیایم تمام آن سم را بالا آوردم و باز به خواب رفتم تا در وسط روز بعد به طور قطع برای هوشیاری و حواسجمعی ناراحتکنندهای با مغزی سوزنده و تهی، عاری از هر نوع یاد و خاطرهای درست و حسابی از خواب بیدار شوم.»
۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
پیرمرد
۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه
آمار، خداحافظ
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
پرفکشنیسم یا چرا تابستان پروژهام را دفاع نمیکنم؟
همین الان یک تست پرفکشنیست بودن دادم که نتیجه 85٪ بود. میگفت: «این نتیجه یعنی اینکه شما استانداردهایی برای خودتان دارید که هرگز بهشان دست نمییابید؛ چه این انتظارات را بر خودتان تحمیل کنید یا بر دیگران یا هردو فرقی نمیکند، شما به هرحال ناراضی هستید. شما شاید فکر میکنید دیگران از شما انتظار دارند که همه کارهایتان درست و عالی باشد. به هرحال، این گرایش باعث میشود شما بدون دلیل، ناراضی باشید» ادامهاش دارد میگوید که شما باید این رفتار را کنار بگذارید و از اینجور نصیحتها میکند.
البته فرق بزرگی بین یک پرفکشنیست مثل کوبریک و من وجود دارد و آن هم این است که پرفکشنیست بودن کوبریک کمکش میکرد خیلی زیاد تلاش کند و خیلی زیاد موفق شود (حالا خارج از اینکه خودش از موفقیتش راضی باشد یا نه) اما من همینجوری مینشینم و داکیومنتم را بالا و پایین میکنم و همیشه خدا هم ناراضیام و غر میزنم!
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
هیجان بیش از اندازه یا عدم وجود چیزی به اسم اعتماد به نفس
۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه
بدون عنوان
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
شازده احتجاب
---
۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه
نعرههای مردی که زیاد میداند
۱۳۸۹ مرداد ۵, سهشنبه
رستگاری با یک باک بنزین
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
دکتر استرنجلاو یا وقتی سرنوشت جهان به یک احمق بند باشد
۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه
چگونه کتاب بخوانیم؟
- برای خودتان محدودیت زمانی تعیین کنید. این نکته به نظر خودم هم نکته خیلی مهمی است. البته درست است که برای ما دانشجوها وقت عنصر به غایت بیارزشی است و ممکن است حتی یک روز کامل را هم برای کتاب خواندن وقت داشته باشیم اما خیلی مهم است که مثلاً در روز فقط یکساعت کتاب (نه درس! درس را همیشه باید خواند!!) بخوانیم. اینطوری مغز به این یکساعت به عنوان زمان مطالعه نگاه میکند و کمتر پرواز میکند. همین الان یاد روباه شازده کوچولو و طریقه اهلی کردنش افتادم.
- مثل هر کار دیگری که انجام میدهید استراتژی داشته باشید. البته حالا درست است که خیلی در کارهای دیگرمان استراتژی نداریم اما استراتژی داشتن در کتاب خواندن میتواند مثلاً این باشد که نویسنده را بشناسید، یکم در موردش در اینترنت جستجو کنید، طرز فکرش را بدانید. اصلاً اینکه بدانید خود کتاب کلاً در چه موردی است، میتواند کمک کند. کتاب را با این فکر بخوانید که میخواهید بروید در موردش سخنرانی کنید (البته نه جلوی یک سری خواننده و منتقد حرفهای، همین برای برادر یا خواهر کوچکترتان هم جواب میدهد) کاری که من در مورد فیلمها خیلی انجام میدهم این است که میروم تقریباً تمام اطلاعات مربوط به فیلم را درمیآورم، اینکه کجا فیلمبرداری شده، چقدر بودجه داشته، چه بازتابهایی داشته و غیره. باید در مورد کتاب هم اینکار را بکنم...
- به کتاب خواندنتان هیجان تزریق کنید. منتظر نباشید تا نویسنده همهچیز را بهتان بگوید. از همان اول که دارید کتاب را میخوانید، نویسنده را بازجویی کنید. ازش بپرسید این مطلب را از کجا میداند؟ هدفش از نوشتن این جمله چیست؟ یادداشتبرداری با اینکه به غایت برای دانشجوها (یا حداقل من) کار دشواری است، اما میتواند خیلی کمک کند.
- خب این مطلبی که من دارم میخوانم میگوید که یک کتاب را سه بار بخوانید. دفعه اول روزنامهوار، دفعه دوم با جزئیات و دفعه سوم برای یادداشتبرداری. اما با توجه به شناختی که از خودم (حداقل) دارم، پیشنهاد میکنم سریعاً نکته بعدی را بخوانید.
- برای خودتان نشانهگذاری کنید. زیر کلمههای خط بکشید، گوشه کتاب نظرتان را بنویسید. یکجایی میخواندم که میگفت در مورد حاشیهنویسی اصلاً خودتان را ممیزی هم نکنید، اگر مخالفید، هرچی از دهنتان در میآید را گوشه کتاب بنویسید. این روش کمک میکند مطالب را به خاطر بسپارید. اصلاً خدا را چه دیدید، شاید سالها بعد که آدم معروفی شدید، همین کتابتان که حاشیهنویسی شده است را در یک حراجی چندین میلیون دلار بخرند. (البته در مورد حاشیهنویسی و خط کشیدن زیر کلمات زیادهروی نکنید.)
- تمرین کنید. کتاب خواندن مثل آشپزی کردن، شیرجه زدن در آب و نقاشی کشیدن نیاز به تمرین دارد. این نکته برای مایی که عادت کردیم به خواندن متنهای ده خطی بسیار مهم است. یک خط را چندین بار بخوانید تا به ذهنتان بفهمانید که تنبلی را باید کنار بگذارد و تمرکز کند. ممکن است این عدم تمرکز ماهها ادامه پیدا کند اما نباید دستبردار باشید. بالاخره شما میخواهید یک خواننده حرفهای باشید.
۱۳۸۹ تیر ۲۹, سهشنبه
این یک پیپ نیست!
۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه
کِپلِر احمق!
به نظر من مدار حرکت زمین به دور خورشید به هیچ وجه بیضی نیست، بلکه شبیه شکل بالا است. در روزهای معدودی زمین ما اندکی از خورشید فاصله میگیرد و ما به آن روزها میگوییم زمستان! در بقیه موارد، فاصله زمین تا خورشید ثابت و بسیار کم است که به آن تابستان میگویند و در نتیجه، هوایی به غایت گرم و مزخرف را شاهد هستیم. تابستان نُه ماه از دوازده ماه سال را در اختیار گرفته و به درد رشد هندوانه، سوسک و مگس میخورد.
۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه
این باخ دوست داشتنی
امروز یک جمله وحشتناکی خواندم که همان موقع نفهمیدم منظورش چیست اما بعد که بهش فکر کردم دیدم عجب جمله خفنی بوده! جمله این بود:
«موسیقی باخ، زمزمه خدا پیش از آغاز خلقت است»
فکر کنم جمله را کانت در مورد باخ گفته. به هرحال فقط کافی است یک ذره به جمله فکر کنید تا عمق آن را درک کنید. تصور کنید، خدا آستینها و پاچههایش را بالا زده و مشغول لگدکردن گِل آدمیان است و درهمان حال دارد سوناتای ویولن شماره یک باخ را زمزمه میکند!
دوران سرخوشی
شاید امشب تا صبح بیدار بمانم تا این چند ساعت باقی مانده از دوران سرخوشی کندتر بگذرد. کسی مشاور خوب و ارزان سراغ ندارد؟ دچار شصتگانگی شخصیت شدهام!
۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه
دغدغههای بیست و سالگی
دارم برای کادوهایی که قرار است امسال بهم برسد، خیالبافی میکنم. البته قصد ندارم قبل از تولدم لو بدهم که چه چیزهایی لازم دارم یا آرزو داشتم که کادوی تولدم باشند، اما همین الان دارم به خانم ز. توصیههای لازم را میکنم. البته میدانم که یک همچون چیزی که دارم برای خانم ز. تعریف میکنم عمراً و در چند سال آینده گیرم نخواهد آمد، اما آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟ مثلاً میدانم که قطعاً یک کتاب گیرم خواهد آمد. حتی میتوانم دقیقاً حدس هم بزنم که اسمش چیست. یا میدانم که بیشتر از اینکه کادو گیرم بیاید، پول گیرم میآید که سر سه سوت هم خرج میشوند. تیغ ژیلت یا اسپری زیربغل هم شانس بالایی دارند. البته با احتمال پایینی هم ممکن است در تلافی کادوی خانم ز. (که یک عدد دیویدی نیمه خام بود!) یک عدد دیویدی نیمه یا تمام خام هم نصیبم شود. یک حدسهایی هم راجع به خرس عروسکی و اینها هم میزنم و با توجه به علاقه وافری که به فیلم دیدن از خودم نشان دادهام (به صورت یکهویی و در شش ماه اخیر!) انتظار چندتا دیویدی فیلم هم میرود.
ول حالا خارج از این قضایا امیدوارم سال آینده متفاوت باشد. نمیدانم چطوری، این را میسپارم به خود بیست و سه سالگی تا برایم تصمیم بگیرد. البته اگر بهمن درسم تمام میشد، میتوانستم مثلاً آرزو کنم که بتوانم بالاخره تصمیم بگیرم که بروم کنکور هنر بدهم یا نه! اما خب با این ترتیب که من تا خرداد سال دیگر باید اینجا بمانم، آرزو میکنم که بتوانم هر سهشنبه (چون بلیت نیمبهاست) بروم سینما، بالاخره بتوانم هر روز صبح ساعت ۶ بیدار شوم، ماهی یکبار یا دوماهی یکبار یک کتاب بخوانم. هر روز یک فیلم ببینم و و و و و و
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
هفته، تمام!
حالا قرار است، اگر جور شد، فردا بروم و «تعطیلات آخر هفته» گُدار را ببینم. اسم این آقای گدار را من نمیدانم قبلاً کجا شنیدهام! خیلی اسمها پیدا میشود که من قبلاً بارها آنها را شنیدهام اما اصلاً یادم نمیآید که کجا شنیدهام و چه طوری است که الان آشنا هستند. در مورد آهنگها هم همینطور است، مثلاً موسیقی متن همین «امیلی» را حتی قبل از اینکه چند وقت پیش در جایی بشنوم، شنیده بودم! داشتم میگفتم که قرار است فردا بروم و «تعطیلات آخر هفته» گدار را ببینم. البته اسم انگلیسیاش "Week-End" است و ترجمه احمقانه «تعطیلات آخر هفته» واقعاً احمقانه است! به نظرم باید اسمش را میگذاشتند «هفته، تمام!» مخصوصاً بخاطر اینکه موضوعش هم دقیقاً همین است. یک آخر هفتهای که قرار است به همه خوش بگذرد، تبدیل میشود به یک کابوس بدون بازگشت! ممکن است اگر این داستان را همینجوری میشنیدم، اصلاً فکرش را هم نمیکردم بروم و ببینمش ولی خب از آنجایی که آقای گدار فقید کارگردانش است، میروم و تا آخرش را نگاه میکنم و لذت میبرم. بعد که فیلم را دیدم هم یک مطلبی راجع بهش مینویسم (سعی میکنم بیطرفانه به قضیه نگاه کنم اما قول نمیدهم!)
پ.ن:
- البته این دید اسمگرایی همینطور که بیشتر فیلم نگاه میکنم (و مخصوصاً بعد از دیدن «امیلی») دارد کمتر میشود.
- اگر «هفته، تمام!» را دیدهاید، خوشحال میشوم قبل از دیدن فیلم نظرتان را بدانم.
داستان دو خیالپرداز عاشق
دقیقاً برای همین است که وقتی داستان عاشق شدن یک دخترک که در یک کافه کار میکند و عاشق انداختن سنگ در رودخانه است و یک پسرک خیالپرداز، که چهارشنبهها تا ساعت ۷ در تونل وحشت شهربازی و سه روز در هفته در مغازه س.ک.س کار میکند و در بقیه هفته، عکسهای پاره شده جمع میکند را میشنویم، تعجب میکنیم، میخندیم حتی شاید تاسف بخوریم.
امیلی را ببینید و خودتان را جای شخصیتهایش بگذارید، از پدر و مادر امیلی شروع کنید که یک زندگی ساده و بدون عشق داشتند، خودتان را جای خود امیلی بگذارید، جای آقای شیشهای بنشینید که حتی دست دادن هم استخوانهایش را میشکند، خودتان را جای نینو بگذارید و با صدای یک عکس چهارتایی از خواب بیدار شوید. امیلی را ببینید و حس کنید که همهشان عاشقند، همهشان دارند بدون اینکه به چیزی فکر کنند زندگی میکنند. امیلی را حتماً ببینید.
۱۳۸۹ تیر ۲۲, سهشنبه
هنر به مثابه آنچه که دلمان میخواهد ببینیم
بههرحال، چند روز پیش اتفاقی چشمم افتاد به صفحه ویکیپدیای یک نقاش فرانسوی به اسم ایو کِلین (Yves Klein) که یک همچین نقاشیای تحویل جامعه بشریت داده بود:
هرچقدر با خودم کلنجار رفتم که این اثر را به عنوان یک اثر ماندگار به خودم قالب کنم، نشد که نشد! ولی همینطور که صفحه را خواندم، بیشتر برایم جذاب شد. این آقای نقاش، یک عدد نئورئالیست تشریف داشتند و شدیداً عقیده داشتند که گاو سیاهی که آنجا ایستاده است را ما سیاه میبینیم و در مورد رنگ واقعی گاو ابداً نمیشود اظهار نظر کرد! پس حالا با این تفاسیر یک نگاه دیگر به نقاشی فوقالذکر بیندازید، به نظر شما چه رنگی است؟
آقای نقاش ما یک نمایشگاهی در پاریس راه میاندازند که شامل پنج تابلوی نقاشی بود عبارت از: نارنجی محض، زرد محض، قرمز محض، صورتی محض و آبی که در بالا مشاهده میکنید. بعد شدیداً از نظرات مردم که بنده خداها فکر میکردند به دیوار، سرامیک آویزان کردهاند دلسرد میشود و تصمیم میگیرد یک نمایشگاه درست و حسابی راه بیندازد. این بار با یازده تابلوی تماماً آبی و همرنگ! شما خودتان را تصور کنید که در حال قدم زدن در این نمایشگاه هستید و یازده تابلوی آبی کاملاً یکسان جلوی شما قرار گرفته و محض حفظ آبرو هم که شده باید جلوی هرکدام ده دقیقه بایستید و به به و چه چه راه بیندازید! البته اگر فکر میکنید که آقای نقاش، کار احمقانهای انجام داده، باید خدمتتان عرض کنم که این نمایشگاه باعث میشود آقای نقاش ما به اوج شهرت برسند به طوریکه حدود سه هزار نفر در صف نمایشگاه بعدی ایشان منتظر ایستادند.
اما نمایشگاه بعدی آقای کلین، یک سالن کاملاً خالی بود که فقط یک کمد شیشهای کاملاً خالی در وسط آن قرار گرفته بود، رنگ دیوارها سفید و رنگ پنجرهها و فرش ورودی هم همان آبی معروف بود. این نمایشگاه باعث شد که دکور سالن اپرای گلزنکرشن آلمان را به ایشان واگذار کنند.
آقای نقاش در کار مونتاژ عکس هم بودند و معروفترین عکسی که مونتاژ کردهاند، تصویر زیر است به اسم: «پرش در هیچچیز» یا "Leap into the Void"
ولی حالا خارج از تمام کارهای به ظاهر احمقانهای که آقای نقاش ما و هزاران نقاش همدورهایشان انجام دادهاند، من شخصاً اعتراف میکنم که فوقالعاده زیاد تحت تاثیر دید این افراد به دنیای اطرافشان قرار گرفتم. هنر که نباید آن چیزی باشد که میبینیم، لذت هنر به این است که چیزهایی ببینیم که دوست داریم آنطور دیده شوند.
۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه
موجودات کامپیوتری که ما هستیم!
آقای تنیسون عزیز،
در شعر زیبای شما، نگاه گناه (Vision of Sin) بیتی بود که در آن آمده است: «در هر لحظه یک نفر میمیرد و در هر لحظه یک نفر به دنیا میآید» اگر این جمله شما درست باشد، جمعیت جهان باید تا ابد ثابت بماند! در واقع، تعداد افرادی که متولد میشوند بیشتر از تعداد افرادی است که میمیرند. من به شما پیشنهاد میکنم در نسخه بعدی شعرتان این بیت را جایگزین کنید: «در هر لحظه یک نفر میمیرد و در هر لحظه یک و یکشانزدهم نفر به دنیا میآید» البته باید بگویم مقدار دقیق این عدد، اندکی فرق میکند، اما با تقریب خوبی میتوان یک و یکشانزدهم را در بیت شما قرار داد.
قربان شما، چارلز بابیج.
بدون عنوان
باید اعتراف کنم آدم بیخودی هستم! الان ساعت ۷:۱۰ صبح است و من کمتر از بیست دقیقه دیگر کلاس آمارم تشکیل میشود. دیروز چون فکر میکردم تعطیل است با کمال میل نرفتم سر کلاس و دیشب بچهها خبر دادند که همه کلاسها تشکیل شده است! خب چه میشود کرد؟ حتماً امروز که بروم سر کلاس، استاد عزیز که در طول دوران شریف دانشجوییش حتی یک جلسه هم غیبت نکرده، چهار جلسه غیبت من را به حساب توهین به تمام ارزشهای ذهنیاش میگذارد و من را حذف میکند! یک نفر باید به استاد بگوید که ایراد از من نیست، مشکل از بیخود بودن آدمی مثل من است! اینکه این آدم دوست دارد بهجای رفتن سر کلاس آمار، برود در فرهنگسرای جدیدی که کشف کرده، اجارهنشینهای مهرجویی و آخر هفته گدار را ببیند! آدم بیخودی هستم، بیخود شدهام! چرا نمیتوانم این لیسانس لعنتی را تمام کنم و بعد هر غلطی که خواستم بکنم؟ چرا نمیشود؟
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
Tuesday... I hate Tuesdays! *
با ژست روشنفکرانهام به خواندن مجله ادامه میدهم و لیوان نوشابه کنار دستم را هم هرازگاهی لمس میکنم، در موارد معدودی هم اندکی از نوشابه را میخورم و خنکیاش را تا داخل معدهام دنبال میکنم. ژست یک آقای پنجاه و چند ساله جاافتاده را میگیرم که در یک روز زیبای پاییزی، بعد از یک پیادهروی مطلوب در خیابان دوپرچسکی (کجا؟!!) به خانه بازگشته، چتر مشکی، کلاه و پالتوی خاکستری و دستکشهای چرمش را درآورده و درحالی که روی صندلی گهوارهایش لم داده، دارد مجله محبوبش را ورق میزند. درحالی که دارم با صدای بلند، آهوی قلم را برای خودم با لحن یک بچه دبستانی یا دیگر حداکثر راهنمایی میخوانم، آقای الف زنگ میزند که بپرسد تمرینهای آمار را حل کردهام یا نه. چندباری با خودم فکر میکنم که امروز مگر چندشنبه بوده است و آیا اصلاً من امروز سر کلاس آمار بودهام یا اصلاً مگر من آمار را سی و چند سال پیش پاس نکردهام؟ که ناگهان واقعیت با شدت هرچه تمامتر به مغزم کوبیده میشود (دقت کنید که این واقعیت توسط یک نفر سوم شخص به مغز شما کوبانده میشود!) و متوجه میشوم که امروز سهشنبه است و من هم جوانی در آستانه بیست و سه سالگی و درحال کشتی گرفتن با درسی به اسم آمارواحتمال مهندسی هستم. آنهم در گرمای سگکش اصفهان با میانگین دمای شصت و سه درجه سانتیگراد!
بله، واقعیت این است که همین چند روز پیش ده ترمه شدم! بگذارید برای کسانی که با این واژه آشنا نیستند، کمی توضیح بدهم. درواقع (به شدت عقیده دارم که جملات مندرآوردی که میخواهند یک نفر دیگر را خر کنند باید با «در واقع» شروع شوند!) ده ترمه شدن چیزی در مایههای هویج پوست کنده است که به عنوان تهدیگ از آن استفاده کنید و از عمد هم بگذارید تا به یک لایه کربن کریه و سیاه تبدیل شود با این تفاوت که ده ترمه شدن رنگ و بویی به مراتب بدتر و چندشآورتر دارد. ده ترمه شدن یعنی واقعیت (p) واقعیت یعنی ده ترمه شدن (q) و از p آنگاه q نتیجه میشود که واقعیت یعنی یکسال دیگر ماندن در این جهنم دره و سروکله زدن با خوک و سگ و گراز (به ترتیب، اساتید محترم: الکترونیکی، ریزپردازنده و مهندسی نرمافزار 2) و بگیر برو تا زرافه و فیل و کرگدن (به ترتیب: آمار، ریاضی مهندسی و اندیشه اسلامی 2)...
میروم خودم و مدل موهایم را در آینه نگاه میکنم. واقعیتش را بخواهید، رسماً به قهقرای سفلی سقوط کردم...
* از جملات گوهربار ویکتور نوورسکی
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
غلاف تمام کشک
مدل ریش این استاد آمار ما، مثل مدل ریش جواد خیابانی است و من همیشه فکر میکنم چطور یک انسان می تواند مدل ریش هایش را اینطوری انتخاب کند! آخر گونه هایتان به طرز فاجعه باری آویزان جلوه می کنند، مخصوصاً اگر چاق باشید، و این آویزان بودن گونه ها من را به شدت یاد یک نژاد از سگ می اندازد که همین شکلی، دقیقاً همین شکلی گونه هایش آویزان است. البته قیافه استاد اینقدرها هم بد نیست، اما الان که دراز کشیده ام و به قیافه اش که دارد درس می دهد فکر می کنم، قیافه اش به نظرم کریه و زشت است. گونه های آویزان و چشم های گودرفته، دیگر چه دلیلی برای انزجار از یک شخصیت می خواهید؟ همین ها کافی است تا دراز بکشید و برایش داستان بسازید.
دیشب غلاف تمام فلزی را دیدم. قیافه سرباز پایل وقتی در دستشویی اسلحه اش را به سمت فرمانده اش گرفته، می تواند یکی از شاهکارهای بازیگری قرن بیستم باشد. اصلاً این غلاف تمام فلزی یک شاهکار در فیلم های جنگی به حساب می آید. تا وسط هایش فقط داد و بیداد فرمانده است که به گوش می رسد، تقریباً هیچ دیالوگ متفرقه ای بین شخصیت های دیگر اتفاق نمی افتد و فقط فرمانده داد می زند: «تو قاتل هستی؟» و سرباز با فریاد جواب می دهد: «قربان، بله قربان» ممکن است سردرد بگیرید، یا خسته شوید از اینهمه داد و فریاد و تحقیر و توهین. اما کارگردان و فیلمنامه نویس به خوبی دارند شما را با شرایط سربازی و آموزشی آشنا می کنند. قشنگ می روید داخل جو جنگ. جو فرمانده-سرباز. اینکه شما هیچ اختیاری از خودتان ندارید و حتی برای آب خوردن هم باید فرمانده تان دستور بدهد. اینکه شما آخرش باید برای سرزمین تان کشته شوید، وگرنه انگار چیزی گم کرده اید! داد و فریادهای فرمانده که تمام می شود و هرکس به گروهان خودش در ویتنام می پیوندد، من هم برای اینکه صبح خواب نمانم لپتاپ را خاموش می کنم و می خوابم.
چند روز پیش با خانواده رفته بودیم افتتاحیه یک پاساژ خیلی بزرگ. رفته بودم دنبال چای مجانی بگردم، تمام پاساژ را گشتم و فقط در طبقه آخرش یک جا پیدا کردم که چای می داد. آب جوش و چای کیسه ای را گرفتم و رفتم روی صندلی نشستم و به تلویزیون روبرو که خاموش بود نگاه کردم. صدای آهنگ و همهمه و اینها داخل پاساژ به گوش می رسید. یک آقایی که از لباسش معلوم بود که نگهبان است داشت از آنهایی که داخل پاساژ بودند آمار می گرفت، مثلاً می خواست ببیند چند نفر داخل پاساژند یا یک همچین چیزی. روش کارش هم اینطوری بود که یک لیوان آب جوش دستش بود و هرکس برای معرفی خودش باید چای کیسه ای که داشت را داخل این آب جوش چندبار تکان می داد تا کمی رنگ بگیرد! فکر کنم چای هایشان یک کوروموزومی، چیزی داشت که مثلاً رنگ چای کیسه ای شما با بغل دستیتان فرق می کرد! بعد با برایند گرفتن از همه این رنگ ها می فهمیدند که چه کسی آمده و چه کسی نیامده! به من که رسید خواستم چای کیسه ایم را داخل لیوان یکبارمصرف آب جوشش فرو کنم که دستم خورد به لیوان و همه اش ریخت و دقیقاً چای ها وسط زمین و آسمان بودند که از خواب پریدم و دیدم برای کلاس آمار صبح خواب مانده ام! یعنی خواب نمانده بودم، فقط دیگر وقت نداشتم حمام کنم و با این وضع مو و ریش بلند هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم پایم را بیرون بگذارم.
* این متن نیاز به یک جمله پایانی به عنوان حسن ختام دارد. البته یکی داشت اما ترجیح دادم به جایش این پینوشت را بنویسم.